گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٩ - ٤/ ٢ وارد شدن مسلم به كوفه و بيعت كوفيان با او
و آمد با مسلم پرداختند. چون گروهى از كوفيان در آن جا اجتماع كردند، مسلم، نامه حسين عليه السلام را برايشان خواند و آنان به شدّت گريستند.
آن گاه عابس بن ابى شَبيبِ شاكرى برخاست و حمد خدا كرد و او را سپاس گزارد و گفت: امّا بعد، من از طرف مردم، سخن نمىگويم و نمىدانم در درون آنها چه مىگذرد و تو را در باره آنان نمىفريبم. به خدا سوگند، از آنچه خودم را بر آن آماده كردهام، سخن مىگويم. به خدا سوگند، هر گاه مرا فرا بخوانيد، شما را اجابت مىكنم و به همراه شما با دشمنانتان مىجنگم و با شمشيرم از شما دفاع مىكنم تا خدا را ملاقات كنم و از اين كار، چيزى جز رضاى خدا نمىخواهم. سپس حبيب بن مُظاهر فَقعَسى برخاست و گفت: خدا، تو را رحمت كند! با جملاتى كوتاه، آنچه در دل داشتى، گفتى.
سپس گفت: سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، من نيز مانند عابس هستم.
سپس حَنَفى، مانند همين سخنان را بر زبان راند.
حَجّاج بن على گفت: به محمّد بن بِشْر گفتم: تو هم سخنى دارى؟
گفت: دوست دارم خداوند، اصحابم را با پيروزى، عزيز گرداند؛ ولى دوست ندارم كشته شوم و خوش نمىدارم كه دروغ بگويم.
شيعيان به نزد مسلم، رفت و آمد داشتند، تا اين كه محلّ اقامت او، لو رفت و خبر به نُعمان بن بشير رسيد.[١]
[١] مَضى قَيسٌ إلَى الكوفَةِ، وعُبيدُ اللَّهِ بنُ زِيادٍ قَد وَضَعَ المَراصِدَ وَالمَصابيحَ عَلَى الطُّرُقِ، فَلَيسَ أحَدٌ يَقدِرُ أن يَجوزَ إلّا فُتِّشَ ١٣٠
( الفتوح: ج ٥ ص ٨٢).