دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧١ - ٣/ ٥ دعوت طلحه و زبير از عايشه براى قيام
و كارهايى در خدمت پيامبر انجام داد كه مشهور است و هيچ يك از اصحاب، كارهايى همچون او براى خدا انجام نداد. او شيفته خويشان خود بود و اندكْ كژىاى پيدا كرد و ما او را به توبه كردن، فراخوانديم و او نيز توبه كرد و سپس كشته شد، و اين، حقّ مسلمانان است كه خونخواه او باشند.
عبد اللّه بن زبير به عايشه گفت: مادرجان! اگر چنين نظرى درباره على بن ابى طالب و قاتلان عثمان دارى، چه چيزْ تو را از مساعدت بر جنگ با على بن ابى طالبْ باز مىدارد، حالْ آن كه آن اندازه از مسلمانان پيش تو جمع شدهاند كه براى اجراى نيّت تو كافى و بسندهاند؟
عايشه گفت: فرزندم! درباره آنچه گفتى مىانديشم و تو دوباره نزد من باز آى.
عبد اللّه، خبر را به اطّلاع طلحه و زبير رساند.
آن دو گفتند: سپاسْ خدا را كه مادر ما با آنچه كه ما مىخواهيم، موافقت كرده است. سپس به وى گفتند: فردا صبح زود، نزد عايشه باش و كار مسلمانان را به وى گوشزد كن و به او اعلام كن كه ما مىخواهيم پيش او بياييم تا تجديد عهدى كنيم و با او پيمان ببنديم.
عبد اللّه بن زبير، فرداى آن روز، صبحِ زود پيش عايشه برگشت و برخى از سخنان ديروز خود را تكرار كرد.
عايشه با خروج از مكّه موافقت كرد و جارچى او جار زد كه: امّ المؤمنين، قصد دارد براى خونخواهى عثمان، قيام كند. هركس مىخواهد با او قيام كند، خود را آماده كند.
طلحه نزد عايشه رفت. چون چشم عايشه به وى افتاد، گفت: اى ابو محمّد! عثمان را كشتى و با على بيعت كردى؟!
طلحه بدو گفت: مادرجان! داستان من چيزى نيست، جز همان كه آن شاعر جاهلى گفته است:
پشيمان شدم، همچون پشيمانى آن مرد قبيله كُسَع[١]
هنگامى كه چشمانش ديد كه دستانش چه كردهاند.
زبير هم نزد عايشه آمد و بر او سلام كرد. عايشه به وى گفت: اى ابو عبد اللّه! در ريختن خون عثمان، شركت جُستى و آن گاه با على بيعت كردى، در حالى كه به خدا سوگند، از او به خلافتْ سزاوارتر بودى؟!
زبير گفت: امّا آنچه درباره عثمان انجام دادم، از آن پشيمانم و از گناه خويش، به پيشگاه
[١]. اين مرد را براى پشيمانى مَثَل مىزنند؛ زيرا در شب به سوى الاغى تير انداخت كه بدان اصابت كرد، ولى وى گمان كرد كه تيرش به خطا رفته و كمان خود را شكست يا انگشتان خود را بريد. چون صبح شد و الاغ را كشته ديد( كه تير بدو اصابت كرده بود)، پشيمان شد( لسان العرب: ج ٨ ص ٣١١).