دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٣ - ٩/ ٥ نيرنگ
من نزديك ايشان بودم و گفتم: اى اميرمؤمنان! به درستى كه سوگند ياد كردى بر آنچه انجام مىدهى. آنگاه «ان شاء اللّه» گفتى. مقصودت از اين، چه بود؟
فرمود: «جنگ، نيرنگ است و من نزد مؤمنان، دروغگو نيستم. خواستم تا يارانم را بر دشمن بشورانم تا سُستى نكنند و [به نبردِ] با آنان، رغبت پيدا كنند. پس در آينده، داناترين آنان، از اين سخنْ سود بَرَد. إن شاء اللّه!».
١٧٨٥. تفسير القمى در گزارش جنگ خندق: امير مؤمنان، در حالى كه هَرْوَله مىكرد، [از جايى] گذشت ... عمرو [بن عبد ود] به وى گفت: كيستى؟
گفت: «من، على بن ابى طالب، پسر عموى پيامبر خدا و داماد اويم».
عمرو گفت: به خدا سوگند، پدرت در گذشته با من دوست بود و ناخوش دارم كه تو را به قتل رسانم. پسر عمويت هنگامى كه تو را به سويم فرستاد، در امان نبود كه تو را با نيزهام برُبايم و ميان زمين و آسمانْ رها سازم، نه زنده و نه مرده!
اميرمؤمنان به وى گفت: «پسر عمويم مىدانست كه اگر تو مرا بكُشى، من وارد بهشت شوم و تو در آتش باشى، و اگر من تو را بكُشم، تو در آتش باشى و من در بهشت».
عمرو گفت: هر دوى آنها به سودِ توست، اى على! و اين، تقسيمِ ناعادلانهاى است!
على ٧ فرمود: «اين سخن، بگذار. من از تو شنيدم كه در حالى كه پردههاى كعبه را گرفته بودى، مىگفتى:" هيچ كس در جنگ، سه خواسته بر من عرضه ندارد، جز آنكه يكى از آنها مرا اجابت كنم" و [اينكْ] من سه خواسته بر تو عرضه مىدارم، يكى را اجابت كن».
[عمرو] گفت: بگو آنها را، اى على!
فرمود: «يكى آن كه شهادت دهى كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمّد، پيامبر خداست».
[عمرو] گفت: اين را رها كن و دومين خواسته را بپرس.
فرمود: «اينكه بازگردى و اين سپاه را از [رويارويى با] پيامبر خدا بازگردانى. اگر [پيامبر] راستگو باشد، شما نيز به واسطه او عزّت و برترى يابيد، و اگر دروغگو