دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٣ - ٥/ ١٥ ٢ ام كلثوم
دختر على بن ابى طالب ٧، نزد من فرستاد و پيغام داد كهشنيدهام در بيتالمالِ امير مؤمنان، گردنبندى از مرواريد است كه در اختيار توست. من دوست دارم آن را به من عاريه دهى، تا در ايّام عيد قربان، خود را بدان بيارايم.
پيغام دادم: اى دختر امير مؤمنان! به عنوان عاريهاى ضمانت شده كه بايد برگردد؟
گفت: بلى؛ عاريهاى ضمانت شده كه پس از سه روز، برمىگردد.
پس آن را به وى دادم.
امير مؤمنان، آن را نزد او يافت و شناخت و پرسيد: «اين گردنبند از كجا در اختيار تو قرار گرفتهاست؟».
گفت: از على بن ابى رافع، خزانهدار بيت المال امير مؤمنان، عاريه گرفتم تا در ايّام عيد، به عنوان زينت، از آن استفاده كنم و سپس آن را بازگردانم.
امير مؤمنان، به دنبال من فرستاد و نزد او رفتم. به من فرمود: «اى فرزند ابو رافع! به مسلمانان خيانت مىكنى؟!».
گفتم: به خداوند پناه مىبرم از اينكه به مسلمانان، خيانت ورزم.
فرمود: «چگونه به دختر امير مؤمنان، گردنبندى را كه در بيت المال مسلمانان بوده است، بدون اجازه من و بدون رضايت آنان، عاريه دادى؟».
گفتم: اى امير مؤمنان! او دختر شماست و از من خواست كه آن را به وى عاريه دهم تا بدان، خود را زينت كند. من هم آن را به وى دادم، به عنوان عاريه ضمانت شده كه بايد برگردد و من، آن را با اموال خود، ضمانت كردهام و بر عهده من است كه آن را سالم به جايش برگردانم.
فرمود: «امروز، آن را برگردان، و مبادا چنين كارى از تو تكرار شود و گرفتار كيفر من شوى!».
سپس فرمود: «سوگند مىخورم كه اگر دخترم آن گردنبند را به طريقى جز عاريه ضمانت شده كه بايد بازگردد، گرفته بود، نخستين زن هاشمى بود كه دستش را به سبب سرقت، قطع مىكردم».