دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠١ - ٥/ ٦ بازرسى مستقيم بازار
سپس از آنجا گذشت تا به خرمافروشان رسيد. در اين هنگام، كنيزكى در برابر خرمافروشى گريه مىكرد. پرسيد: «تو را چه مىشود؟».
گفت: كنيزى هستم كه خانوادهام مرا فرستادهاند تا برايشان با يك درهم، خرما خريدارى كنم. وقتى خرما را نزد آنان بُردم، نپسنديدند. آن را برگرداندم و اين مرد، نمىپذيرد.
فرمود: «اى مرد! خرما را بگير و درهماو را بازگردان».
[فروشنده] امتناع ورزيد. به خرمافروش گفتند: اين، على بن ابى طالب ٧ است. آنگاه، خرما را گرفت و درهم را به كنيز بازگرداند و گفت: اى امير مؤمنان! شما را نشناختم. بر من ببخشاى.
فرمود: «اى بازرگانان! تقواى الهى پيشه سازيد و به نيكى داد و ستد كنيد. خدا بر ما و شما ببخشايد!».
از آنجا نيز گذشت. آسمان شروع به باريدن كرد. به مغازهاى نزديك شد و اجازه خواست [پناه گيرد]؛ امّا صاحب مغازه، اجازه نداد و او را پس زد.
[على ٧] فرمود: «اى قنبر! او را نزد من آور».
پس با تازيانه او را ادب كرد و فرمود: «تو را نزدم از آن رو كه مرا پس زدى؛ بلكه تو را زدم تا مبادا مسلمانى ناتوان را بيرون اندازى و برخى اعضايش بشكند و بر عهدهات آيد».
از آنجا نيز گذشت تا به بازار كرباسفروشان رسيد و به مردى زيباروى، برخورد. پس فرمود: «اى مرد! آيا دو لباس با قيمت پنج درهم، نزد تو هست؟».
مرد به پا خاست و گفت: اى امير مؤمنان! خواستهات نزد من است. چون مردْ او را شناخت، از او گذشت و به جوانى رسيد و فرمود: «اى جوان! آيا دو لباس به پنج درهم دارى؟».
گفت: بلى.
دو لباس ستانْد، يكى به سه درهم، و ديگرى به دو درهم. سپس فرمود: «اى قنبر! لباس سه درهمى را بردار».
قنبر گفت: شما بدان سزاوارترى. منبر مىروى و براى مردم، سخنرانى مىكنى.
فرمود: «و تو جوانى و خواستههاى جوانى دارى، و من، از پروردگارم شرم مىكنم كه بر تو برترى جويم. از پيامبر خدا شنيدم كه مىفرمود:" بپوشانيد بردگان را از آنچه خود مىپوشيد، و بخورانيد به آنان، از آنچه خود مىخوريد"».
وقتى لباس را پوشيد، دستش را در آن دراز كرد و دريافت كه از انگشتانش بلندتر است. فرمود: «زيادى را بِبُر». آن را بُريد.
جوان گفت: نزديك آى تا آن را سردوزى كنم.
دانش نامه امير المومنين «٧» بر پايه قرآن، حديث و تاريخ، جلد ٤، ص١٠٢
أسرَعُ مِن ذلِكَ.[١]
١٤٧٨. تاريخ الطبري عن يزيد بن عدي بن عثمان: رَأَيتُ عَلِيّا ٧ خارِجا مِن هَمدانَ، فَرَأى فِئَتَينِ يَقتَتِلانِ، فَفَرَّقَ بَينَهُما، ثُمَّ مَضى، فَسَمِعَ صَوتا: ياغَوثاه بِاللّهِ! فَخَرَجَ يَحضُرُ نَحوَهُ حَتّى سَمِعتُ خَفقَ نَعلِهِ وهوَ يَقولُ: أتاكَ الغَوثُ، فَإِذا رَجُلٌ يُلازِمُ رَجُلًا، فَقالَ: يا أميرَ المُؤمِنينَ، بِعتُ هذا ثَوبا بِتِسعَةِ دَراهِمَ، وشَرَطتُ عَلَيهِ ألّا يُعطِيَني مَغموزا[٢] ولا مَقطوعا وكانَ شَرطَهُم يَومَئِذٍ فَأَتَيتُهُ بِهذِهِ الدَّراهِمِ لِيُبدِلَها لي، فَأَبى، فَلَزِمتُهُ، فَلَطَمَني!
فَقالَ: أبدِلهُ. فَقالَ: بَيِّنَتُكَ عَلَى اللَّطمَةِ؟ فَأَتاهُ بِالبَيِّنَةِ. فَأَقعَدَهُ، ثُمَّ قالَ: دونَكَ فَاقتَصِّ! فَقالَ: إنّي قَد عَفَوتُ يا أميرَ المُؤمِنينَ. قالَ: إنّما أرَدتُ أن أحتاطَ في حَقِّكَ، ثُمَّ ضَرَبَ الرَّجُلَ تِسعَ دَرّاتٍ، وقالَ: هذا حَقُّ السُّلطانِ.[٣]
٥/ ٧
مَنعُ الاحتِكارِ
١٤٧٩. الإمام عليّ ٧ مِن كِتابِهِ إلى رِفاعَةَ: انهَ عَنِ الحُكرَةِ، فَمَن رَكِبَ النَّهيَ فَأَوجِعهُ، ثُمَّ عاقِبهُ بِإِظهارِ مَا احتَكَرَ.[٤]
١٤٨٠. عنه ٧ في عَهدِهِ إلى مالِكٍ الأَشتَرِ: ثُمَّ استَوصِ بِالتُّجّارِ وذَوِي الصِّناعاتِ ... وَاعلَم
[١]. مكارم الأخلاق: ج ١ ص ٢٢٤ ح ٦٥٩ وراجع الغارات: ج ١ ص ١٠٥ والمناقب للكوفي: ج ٢ ص ٦٠٢ ح ١١٠٣ وفضائل الصحابة لابن حنبل: ج ١ ص ٥٢٨ ح ٨٧٨ والمنتخب من مسند عبد بن حميد: ص ٦٢ ح ٩٦ وتاريخ دمشق: ج ٤٢ ص ٤٨٥ وصفة الصفوة: ج ١ ص ١٣٤ والمناقب للخوارزمي: ص ١٢١ ح ١٣٦ والبداية والنهاية: ج ٨ ص ٤.
[٢]. ليس فيه مغْمَزَة: أي عيب( مجمع البحرين: ج ٢ ص ١٣٣٥).
[٣]. تاريخ الطبري: ج ٥ ص ١٥٦، الكامل في التاريخ: ج ٢ ص ٤٤٢ نحوه وفيه« رجلين» بدل« فئتين».
[٤]. دعائم الإسلام: ج ٢ ص ٣٦ ح ٨٠.