صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٦٥
شرح: الْخِلَاف (به كسر خاء با نقطه ، مصدر باب مُفاعلة) اين كه ميان چيزى و ديگرى اسم جامد محض مشترك نباشد . المَعْنى (به فتح ميم و فتح نون) : مقصد ؛ و مراد اينجا ذاتى است كه تصوّر كرده شده باشد به وَجْهٍ . غَيْر در اينجا به معنى «إلّا» است و استثنا منقطع است . لَا جِسْمٌ مرفوع است و خبر «أنّ» است . لَا يُحَسُّ (به حاء بى نقطه و تشديد سين بى نقطه) به صيغه مجهولِ باب «نَصَرَ» است . و فعل دوم به جيم است موافق آنچه مى آيد در حديث دوّمِ «بابُ النِّسْبَة» كه باب هفتم است كه : «غَيْرُ مَحْسُوسٍ وَلَا مَجْسُوسٍ» . [١] يعنى: زنديق گفت كه: پس چيست حقيقت آن مدبّر؟ امام عليه السلام در بيان آن كه حقيقت او معلوم غير خودش نيست ، گفت كه: او چيزى است كه با بيگانگىِ چيزهاى غير آن است . برمى گردانم حاصل سخن خود را كه «شَيْءٌ بِخِلَافِ الاْ ?شْيَاءِ» باشد سوى اقرار به هستىِ ذاتى كه جميع اسماى آن ـ كه در اذهان خلايق است ـ غير آن است و سوى اين كه آن معنى چيزى است به حقيقتِ چيز بودن كه همه كس مى فهمد و مشترك است ميان هر چيز ، نه مَجاز ، چنانچه جمعى خيال كرده اند كه لفظ «كائن» و «شى ء» در اللّه تعالى مَجاز است ؛ و نه به معنى ديگر غير متعارف ، چنانچه جمعى ديگر خيال كرده اند كه لفظ «كائن» و «شى ء» مشتركِ لفظى است ميان او و ممكنات ، ليك او جسمِ ميانْ پُر نيست ، چنانچه جمعى خيال كرده اند كه او چون بلور است . و بدن مَجوف نيست ، چنانچه جمعى خيال كرده اند كه او بدن بر هيئت جوان خوش اندامِ سى ساله است . و معلوم نمى شود كنه ذات او به چشم و گوش و مانند آنها و معلوم نمى شود كنه ذات او به فكر و دريافته نمى شود شخص او به حواسّ پنج گانه كه باصره و سامعه و شامّه و ذائقه و لامسه باشد . بيان حاصلِ آن چه در مستثناى منقطع گفتيم اين كه : درنمى يابد او را خاطرهاى دلها ؛ چه دريافتن ، متعلّق به چيزى مى شود كه اسم جامدِ محض داشته باشد و آن اسمش معلوم باشد و او چيزى است كه ناقص نمى كند او را روزگارها ؛ چه او جزء
[١] الكافي ، ج ١ ، ص ٩١ ، ح ٢ .