صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٢١
ضرورة، نظير آنچه گذشت در شرح حديث اوّلِ باب اوّل در شرحِ «أَمَا تَرَىً الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ» تا آخر، كه: تخصيص جسم به مكانى دونِ مكانى و تخصيص حركتش به جهتى دون جهتى با تساوى امكنه و جهات در حقيقت، به تدبير مدبّرى است ضرورة، پس قسمت فكّيّه آن جسم، ممكن و مقدور است. مخفى نماند كه اين برهان موقوف نيست بر نفى انحصارِ نوع جسمى در شخصش؛ و مناسب اين مبحث مى آيد در حديث هفتمِ باب شانزدهم ـ كه «بابُ مَعَانِي الْأَسْمَاءِ وَاشْتِقَاقِهَا» است ـ كه: «لِأَنَّ مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ» [١] تا آخر و بيان مى شود. يعنى: پس گفت امام جعفر صادق عليه السلام كه: اى تعجّب از هشام! يا گفت كه: اين كلام هشام فضيحتى است براى شما؛ آيا هشام ندانسته كه جسم، صاحبِ حدودِ مُتَناهِى المقدار است و صورت نيز صاحبِ حدودِ متناهى المقدار است؟ پس چون صاحب شد آن حدّ را، قابل شد زياده و نقصان را؛ و چون قابل شد زياده و نقصان را، شد مخلوق به تدبيرِ مدبّرى.
.اصل: قَالَ: قُلْتُ: فَمَا أَقُولُ؟ قَالَ: «لَا جِسْمٌ وَلَا صُورَةٌ، وَهُوَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ، وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ ، لَمْ يَتَجَزَّأْ، وَلَمْ يَتَنَاهَ،وَلَمْ يَتَزَايَدْ، وَلَمْ يَتَنَاقَصْ».
شرح: چون يونس فهميد از كلام امام اين را كه مقصودش به ابطالِ صورت، ابطال مذهب يونس است در اختيار مذهب اَبو الخطّاب، تفريع بر آن كرد و گفت كه: فَمَا أَقُولُ. لَا جِسْمٌ مُنَوّن است و خبر مبتداى محذوف است به تقدير «هُوَ لَا جِسْمٌ». لَمْ يَتَجَزَّأْ ناظر است به «مَحْدُود». لَمْ يَتَزَايَدْ وَلَمْ يَتَنَاقَصْ به معنى «لَمْ يَحْتَمَلِ الزِّيَادَةَ وَلَمْ يَحْتَمَلِ النُّقْصَانَ» است. يعنى: يونس بن ظبيان گفت كه: گفتم كه: پس چه گويم براى اللّه تعالى؟
[١] الكافي، ج ١، ص ١١٦، ح ٧.