صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٧٠
لِهذَا ماقبلِ خلقِ مخاطبين را محلّ سؤال خود ساخته [است]. يَرَاهَا (به راء بى نقطه و الف منقلب از ياء) به صيغه مضارع معلومِ غايبِ مَهْموز العين و مُعتَلّ اللامِ باب «مَنَعَ» است و مراد به رؤيت اين جا، ادراك شخص است. و استفهام اين جا، مقدّر است و متعلّق استفهام، مَعطوف است نه معطوفٌ عَلَيه. يَسْمَعُهَا (به سين بى نقطه و عين بى نقطه) به صيغه مضارع معلومِ غايب باب اِفْعال است و اسماع اين جا، به معنى شنوانيدنِ نام است به گفتنِ «يَا فُلان» به قرينه «فَلَيْسَ يَحْتَاجُ أَنْ يُسَمِّيَ نَفْسَهُ». مُشَارٌ إِلَيْهِ ذلِكَ، اِسماع به تسميه است، بنا بر اين كه متعلّق استفهام، آن است حَقيقةً. مراد به سؤال اين جا، خواستنِ حلّ مسئله مشكله است. و مراد به طلب، خواستنِ حاجت است. هُوَ نَفْسُهُ وَنَفْسُهُ هُوَ ناظر است به نفىِ سؤال. قُدْرَتُهُ نَافِذَةٌ جمله حاليّه است، مثل «هُوَ الْحَقُّ لَا شَكَّ فِيهِ» و ناظر است به نفى طلب؛ و اشارت است به اين كه: چون بندگان عاجزند، استعانت مى جويند به ذكر اسماى الهى در حاجت هاى خود، به خلاف او. ضمير «لِأَنَّهُ» در لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ يُدْعَ، راجع است به «غَيْر»، يا ضمير شأن است، يا راجع است به اللّه تعالى. و بنا بر اوّل «لم يدع» و «لم يعرف» به صيغه معلوم است. و بنا بر دوم، به صيغه مجهول نيز مى تواند بود. و بنا بر سوم، به صيغه مجهول است. فَأَوَّلُ مَا اخْتَارَ لِنَفْسِهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ اشارت است به اين كه «الْعَلِي» به معنى برى از هر نقص است و «الْعَظِيم» به معنى متّصف به هر كمال است. و چون آدمى به حدّ تميز مى رسد و شروع مى كند در نظر در مخلوق بى حركتِ فاعلش و بى آلت، بلكه به محض نفوذِ اراده اوّل، آنچه معلومش مى شود اين است كه آن را خالقى است برى از هر نقص و متّصف به هر كمال؛ و بعد از آن، به تدريج اسماى ديگر معلومش مى شود، تا وقتى كه داند كه آن خالق، اللّه است؛ به اين معنى كه خالق آسمان ها و زمين و معبودِ به حق است. و چون به آن رسيد، معرفتى كه اللّه تعالى از او طلب كرده بجا آورده. و اوّليّت اسمى به اعتبار حصول در ذهن، منافات ندارد با اوّليّت اسمى ديگر به اعتبار شمول و احاطه، پس منافات نيست ميان اين حديث و حديث سابق.