صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٩٨
سوم: مذهب ديمقراطيس از جمله فلاسفه؛ و آن اين است كه: هر جسم عظيم، مركّب است از اجسام صغارِ صَلبه كه قابل قسمتِ فكّيّه نيست و قابل قسمتِ وهميّه هست. چهارم: مذهب قائلين به اين كه سطح عرضى و خطّ عرضى و نقطه عرضيّه، كائِن فِي نَفْسِهِ در خارج است، پس حق اين است كه آنها عين جسم است بِالذّات و غيرِ آن است بالاعتبار؛ زيرا كه جسم مكعّب ـ مثلاً ـ به اعتبار انتها در جانبى، سطح است و به اعتبار انتها در دو جانبِ مجاورِ يكديگر، خطّ است و به اعتبار انتها در سه جانب مجاورِ يكديگر، نقطه است و با قطع نظر از اين اعتبارات، جسم است. مُتَوَهَّم به صيغه اسم مفعولِ بابِ تَفَعّل است. ذكر «وَلَا مُتَوَهَّمٌ بِالْقِلَّةِ وَالْكَثْرَة» براى تصريح به نفىِ مذهب ديمقراطيس است؛ زيرا كه بنا بر آن مذهب، عددِ نصف دهمىِ آن جسم صغير كمتر است از عدد رُبع دهمىِ آن و عدد ثُمُن دهمىِ آن بيشتر است از عدد رُبع دهمى آن مثلاً. وَكُلُّ مُتَجَزِّئٍ أَوْ مُتَوَهَّمٍ بِالْقِلَّةِ وَالْكَثْرَةِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ دَالٌّ عَلى خَالِقٍ لَهُ، اشعار است به برهان بر بطلانِ مذهب ديمقراطيس، موافق آنچه گذشت در شرح حديث ششمِ باب يازدهم در شرح «أَمَا عَلِمَ أَنَّ الْجِسْمَ مَحْدُودٌ» [١] تا آخر. يعنى: و اسما و صفات، حادثِ به تدبير است با معانى آنها كه در اذهان خلايق است. و مقصود اصلى به آن اسما و صفات و معانى آنها، ذات اللّه تعالى است كه لايق او نيست اختلاف و نه ايتلاف. و مختلف و مؤتلف نمى شود مگر چيزى كه متجزّئ است، پس گفته نمى شود كه اللّه تعالى مُختلف است و نه اين كه او مؤتلف است و نه اين كه اللّه تعالى كم جزء است و نه اين كه بسيار جزء است، و ليك اللّه تعالى و بس قديم است به حسبِ ذات، نه به حسبِ اسما و صفات و معانى آنها نيز؛ زيرا كه مَاسواىِ يك كائن كه صانعِ عالم است، قابل قسمتِ فكّيّه است. و اللّه تعالى، واحدى است كه نه قابل قسمت فكّيّه است و نه متصوّر است به كمى اجزاء و بسيارى اجزاء. و هر چه قابل قسمتِ فكّيّه يا متصوّر به كمى اجزاء و بسيارى اجزاء باشد، پس آن حادث به
[١] الكافي، ج ١، ص ١١٨، ح ١.[٢] الكافي، ج ١، ص ١٣٤، ح ١.[٣] الكافي، ج ١، ص ١٠٦، ح ٦.