صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٥٨
پس داد آن پسر به او آن تخم مرغ را. پس گفت امام عليه السلام كه: اى زنديق! اين تخم مرغ ، حصارى است پوشيده از همه طرف كه درى ندارد ، او راست پوستى كنده و در پايينِ پوستِ كنده است پوستى نازك ، تا به جنبانيدن ، تخمِ ميانش بر هم نخورد و در پايينِ پوستِ نازك است دو چيز ؛ يكى زردى كه به طلايى نيم بسته مى ماند و ديگرى سفيدى كه به نقره آب شده مى ماند . پس نه طلاى نيم بسته آميخته مى شود به نقره آب شده ، و نه نقره آب شده آميخته مى شود به طلاى نيم بسته ، پس آن تخم مرغ ، بر حال لايقِ خود است . بيانِ اين آن كه : بيرون نشده از آن ، بيرونى كه دَخل در صلاح آن داشته باشد ، پس خبر داده مى شود از صلاح آن ؛ و داخل نشده در آن ، چيزى كه باعث فساد آن باشد ، تا خبر داده شود از فساد آن . دانسته نمى شود مردمان را كه آيا براى مرغِ نر مخلوق شده كه از درون آن درآيد ، يا براى ماده . و شكافته مى شود و بيرون مى آيد از آن ، مرغى كه رنگهاى عجيب دارد ، مثل رنگ هاى طاووس ها . آيا مى بينى براى آن تخم مرغ ، تدبير كننده بزرگ ، كه بى آلت ، بلكه به محضِ «كُنْ» اينها كند؟ يا آن كه خود به خود چنين مى شود؛ به اين معنى كه اينها همه لازمِ ذاتِ فاعل است ، خواه فعلِ طبيعتِ بى شعور باشد و خواه فعلِ واجبِ بالذّاتى كه مضطرّ باشد ، پس مستحقّ پرستش نباشد؟ راوى گفت كه: پس زنديق سر در پيش افكند ، زمانى بسيار بعد از آن گفت كه: گواهى مى دهم كه نيست مستحقّ پرستشى مگر اللّه تعالى به تنهايى ، شريكى نيست او را ؛ و گواهى مى دهم به اين كه محمّد بنده و رسول اوست و به اين كه تو پيشوا و حجّتى از جانب اللّه تعالى بر مخلوقان او ؛ و من پشيمانم از آن اعتقاد كه بودم در آن .
[حديث] پنجم
.اصل: [عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ، ع «لَا يَخْلُو قَوْلُكَ: «إِنَّهُمَا اثْنَانِ» مِنْ أَنْ يَكُونَا قَدِيمَيْنِ قَوِيَّيْنِ، أَوْ