صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٥٣
گفت كه: بس است مرا اين جواب ، اى فرزند رسول اللّه ! و برگشت سوى منزلش. مرادش اين است كه : دانستم به اين نقض اجمالى ، حلّ شبهه ديصانى را نيز و فهميدم حقيقت جواب را كه به ديصانى بايد گفت . بدان كه حاصل جواب امام عليه السلام اين است كه : اگر اين احتجاج بر تجرّد نفس ناطقه صحيح باشد ، لازم مى آيد كه مردمكِ ديده ادراك نكند بزرگ تر از مرجمك را ؛ زيرا كه مردمكِ ديده ، جسم است به اتّفاق جميع عقلا ؛ و حال ، آن كه ادراك مى كند ، پس خالى نيست از دو شقّ : اوّل اين كه : به دخول آسمان مثلاً در مردمك ديده باشد ، بى كوچك شدن آسمان يا بزرگ شدن مردمك ، به قدرت قادرى ، با وجود آن كه محال بالذات است ، پس دخول دنيا در بيضه گو چنين باش. دوم اين كه : شناختن اجسام چيزها را به سودن و دخول حقيقى چيزها در اجسام نباشد ، بلكه به حالتى باشد كه مانند دخول است و دخول نيست . پس حلّ شبهه ديصانى ظاهر مى شود و مقصود امام عليه السلام اثبات شقّ دوم است ؛ زيرا كه تجويز شقّ اوّل ، مكابره است و ايضاً تداخلِ جسمين محال بالذّات است ، خواه متساوى باشند و خواه متفاوت . مخفى نماند كه امام عليه السلام تصريح به دو شقّ نكرد ، بنابر احتمال اين كه ديصانى گويد كه : مراد من ادخالِ حقيقى كه محال بالذّات است نيست . و ايضاً نقض به شناختن حيوانات بزرگ تر از خودشان را نكرد ، بنابر اين كه نفىِ نفس مجرّده در آنها مُتَّفقٌ عَلَيه نيست و فخر رازى در كتاب مطالب عاليه قائل به تجرّد شده . [١] اگر گويى كه: فرق است ميان مادّه نقض و مادّه استدلال ؛ زيرا كه نفس ناطقه مُدرِك بالذّات است ، به خلاف مردمك ديده كه واسطه در ادراك است و مدرك بالذّات نيست و استعمال حاسّه در مردمكِ ديده ، به نوعى از مَجاز است. گوييم كه: اگر ادراكِ اجسامْ چيزها را به سودنِ اجزا به اجزا باشد ، توسّطِ اجسام
[١] «مرجمك» : عدس . فرهنگ دهخدا ، ذيل (مرجم) .[٢] «كوشَك» : بناى بلند ، قصر ، بارگاه . فرهنگ دهخدا ، ذيل (كوشك) .[٣] مخفى نيست كه ترجمه عبارت «فَأكبّ هشام عليه» به اين عبارت كه مصنّف رحمه الله آن را بيان كرده است ، خيلى متناسب نيست و عبارت «أكبّ على فلان» در لغت عرب ، چنانكه ابن منظور نيز در لسان العرب ، ج ٦ ، ص ٦٩٥ (كبب) آورده است ، به معناى رو آوردن ، مطالبه نمودن ، اقبال كردن و مانند آن مى باشد .[٤] ر . ك : المطالب العالية ، ج ١ ، ص ١٠ ـ ١٣ .