صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ١٧١
چيزى نباشد و مقابلش، اكتساب است و آن، علمى است كه فاعلش قابلش است، پس مولّد از فكر در چيزى است. و مى آيد در حديث اوّلِ باب يازدهم، نقل از بعضِ مجسّمه كه: «جِسْمٌ صَمَدِيٌّ نُوِريٌّ، مَعْرِفَتُهُ ضَرُورَةٌ يَمُنُّ بِهَا عَلى مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ» [١] . فاء در فَإِذَا براى تفريع است و مراد اين است كه: اين قضيّه شرطيّه، مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ عامّه و خاصّه مى شود بنا بر اجماعِ مركّب. «ضَرُورَةً» منصوب و حال «الْمَعْرِفَة» است. أنْ تَكُونَ إِيَماناً، به معنى «أَنْ تَكُونَ شَرْطاً لِلْاءِيمَانِ» است، بنا بر اين كه ايمان، عبارت از طوع و انقياد است. لَيْسَتْ بِإِيمَانٍ، در اوّل، به معنى «لَيْسَتْ شَرْطاً لِلْاءِيمَانِ» است و مراد اين است كه: شرط ايمان، قدر مشترك ميان ضرورت و اكتساب است. لَيْسَتْ بِإِيمَانٍ، در دوم، به معنى «لَيْسَتْ مُقَارِنَةً لِلْاءِيمَانِ» است. ضمير لِأَنَّهَا، راجع به «الْمَعْرِفةُ الَّتِي فِي دَارِ الدُّنْيَا مِنْ جِهَةِ الِاكْتِسَابِ» است. ضمير ضِدُّهُ، راجع به ايمان است و اين مبنى بر اين است كه: مشروط به ضدّ چيزى، ضدّ آن چيز است. و مى تواند بود كه ضمير «لِأَنَّهَا» راجع به «ضَرُورَةً» باشد و ضمير «ضِدُّهُ» راجع به اكتساب باشد. لَا يَكُونُ فِي الدُّنْيَا مُؤْمِنٌ، مبنى بر غالب است. و ضمير لِأَنَّهُمْ، راجع به غالبِ مؤمنان است. أَنْ تَزُولَ، به تقديرِ «عَنْ أَنْ تَزُولَ» است و مراد اين است كه: بنا بر اتّفاق جميع، مى بايد كه معرفتِ اكتسابيّه زايل شود بعد از رؤيت؛ زيرا كه محال است كه دو معرفت در ذهنِ يك شخص در يك وقت متعلّق شود به يك چيز. وَ لَا تَزُولُ، مرفوع است. و واو، حاليّه است. و اين، بيانِ مقدّمه استثنائيّه است و مراد اين است كه: معلوم است اين كه معرفتِ اكتسابيّه بعد از رؤيت زايل نمى شود. الْعَيْن: شخصِ چيزى ـ مثل «رَأَيْتُ زَيْداً بِعَيْنِهِ» به معنى «بِشَخْصِهِ ـ و چشم. و بنا بر اوّل، اِشعار است به جوازِ ديدن او به اعتبار آثارش.
[١] الكافي، ج ١، ص ١٠٤، ح ١.[٢] عدّة الاُصول، ج ١، ص ١٤ و ١٥.