صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٨٧
دورى به معنى فاصله بسيار ميانِ دو چيز. دخولِ تغيّر و زوال عبارت است از حالتى كه نه تغيّر باشد و نه زوال و ميان آن دو باشد، گويا كه از هر كدام نصفى در آن است، چنانچه ميخوش ميانِ ترش و شيرين است. اللَّوْن: نوعى از عرضِ كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج كه مخالفِ نوعى ديگر از آن باشد در حقيقت، مثل حرارت و بُرودت و سواد و بَياض. الْهَيْئَة (به فتح هاء و سكون ياء دو نقطه در پايين و همزه): نسبت جسم به جسمى ديگر به افتراق، يا به اجتماع، به روشى كه مجموع يكى شمرده نشود، مثل رسيدن دست و كتاب به هم و جدا شدنِ آن دو از هم. واو در وَمِنْ هَيْئَةٍ و در وَمِنْ صِفَةٍ و در وَمِنْ زِيَادَةٍ و در وَمِنْ نُقْصَانٍ به معنى «أَوْ» است. الصِّفَة: قائم به غير. و مراد اين جا خصوصِ حركت و سكون است و مى تواند بود كه مراد اعمّ از آنها و مانند آنها باشد. الزِّيَادَة: فزودن چيزى، خواه به حدوث كيفيّتى در آن باشد و خواه به اتّصال آن به مثل خود باشد به روشى كه مجموع يكى شمرده شود، مثل اتّصال دو آب به هم. و ضدّ زياده، نُقْصَان است. الْحَالَة: صفتى كه از صفات فعل نباشد، مثل علم و قدرت. و بيان شد در آخر باب چهاردهم. و حاصل جواب امام عليه السلام اين است كه: معنى «الْاخِر» مستمرّ بر يك حال است ازلاً و ابداً. و حصر، متعلّق به «الْاخِر» نيز هست بنا بر اين كه نيست هيچ چيز مگر بر يكى از چهار قسم: اوّل آنچه هلاك و فنا بِالْكُلّيّه مى يابد مثل افعال ما. دوم آنچه متغيّر مى شود در هر آن از آناتِ قطعه از زمان، مثل آنچه حركتش اَسرعِ حركات است و آن تغيّر را حركت مى نامند، خواه آنات آن قطعه زمان مُتَتالى و متناهى باشد، چنانچه مذهب جمهور متكلّمين است و خواه غير متناهى باشد، چنانچه مذهب فلاسفه و تابعان ايشان است؛ و بنا بر دوم، حركت ممكن نيست مگر در عارضى كه كائنِ فِي نَفْسِهِ نباشد در خارج، پس كَوْن فِي نَفْسِهِ آن منحصر باشد در كَوْنِ ذهنى، مثل أَيْن و وَضْع. و بيانِ اين، الْحَال مى آيد.