صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٣١٦
به معنى خلقت انسان، و مى تواند بود كه براى جنس باشد به معنى مخلوقات. [١] الفْ لامِ الاِسْم، براى عهد خارجى است و مراد، مفهومِ انسان است. پس وَاحِدٌ فِي الاِسْم به معنى اين است كه يك انسان است و دو انسان نيست. لَا وَاحِدٌ، مرفوعِ مُنَوَّن است. مراد به مَعْنى، كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج است. پس لَا وَاحِدٌ فِي الْمَعْنى به معنى اين است كه چند كائنِ في نَفْسِهِ در خارج است و يك كائنِ في نَفْسِهِ در خارج نيست. لَا وَاحِدَ غَيْرُهُ به تقديرِ «لَا وَاحِدَ فِي الْمَعْنى غَيْرُهُ» است و «لا» براى نفى جنس است. اگر گويى كه: هر مركّب، منحل مى شود به بسائط؛ زيرا كه تسلسل در اجزا محال است. پس غيرِ اللّه تعالى، واحدِ فِي الْمَعْنى مى باشد؟ گوييم كه: هر يك از آن بسائط، متجزّى است، چنانچه گذشت در شرح حديث هفتمِ باب سابق در شرحِ «لِأنَّ مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ». [٢] التَّفَاوُت: اين كه دو جزء مُتَّفِق الْحَقِيقَه، معروضِ دو عارض مُخْتَلِف الْحَقِيقه شود، چنانچه در جسم اَبلق است. و مراد اين جا تحقّق دو جزء مُتّفق الْحَقيقه است مطلقاً. مِنْ أجْزَاءٍ، خبر الْاءنْسَانُ است و حذف «فاء» در خبر مدخول «أَمّا» جايز است؛ چون به تقدير «قول» باشد، مثل: «فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْتُم» [٣] كه به تقديرِ «فَيُقَالُ لَهُمْ أَكَفَرْتُمْ» است. و در مَا نَحنُ فِيهِ، مبتدا نيز مقدّر است به تقديرِ «فَيُقَالُ فِيهِ هُوَ مِنْ أجْزَاءٍ». غَيْر، به معنى «إلّا» است و منصوب است بر استثناى منقطع. يعنى: توضيح آن، اين است كه انسان، اگر چه گفته شود كه واحد است، پس به درستى كه شأن، اين است كه خبر داده مى شود اين كه آن انسان، يك بدن است و نيست دو بدن، و انسان، به خودش واحد نيست؛ زيرا كه اجزاى او اختلاف در حقيقت نوعيّه
[١] يعنى اگر «ال» در «الخلق» براى عهد خارجى باشد، «خلق» به معنى خلقت انسان است و اگر «ال» جنس باشد، «خلق» به معنى «مخلوقات» است.[٢] الكافي، ج ١، ص ١١٦، ح ٧.[٣] آل عمران (٣): ١٠٦.