صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٣٠٤
صاد) مُضافٌ إِلَيْه است؛ و اين اضافه از قبيلِ اضافه مصدر به آلت است. الْمُحَرَّم (به صيغه اسم مفعولِ بابِ تَفْعيل): چيزى كه ممنوع باشد كسى از آن. و مراد اين جا، محال است. التَّمْثِيل: صورت چيزى را به خاطر گذرانيدن. الْأَوْهَام (جمع وهم): خاطرها، و چيزهايى كه به خاطر گذرد. و اوّل مناسب تر است اين جا. الْحَدّ (به فتح حاء بى نقطه و تشديد دال بى نقطه، مصدر بابِ «نصر»): قرار دادن طرف چيزى. الضَّمَائِر (جمع ضَمير): دل هايى كه در آنها معيّن ها قرار گرفته باشد، و چيزهايى كه در دل قرار گرفته مدّتى. و اوّل مناسب تر است اين جا. التَّكْوِين: تصوّر چيزى به عنوان تشخّص. الْأَدَات (به فتح همزه و دال بى نقطه و الف و تاء كشيده، جمع «أَدَاة» به تاء گرد): آلت ها؛ و اصلش «اَدَوَات» است و حذف واو در اين جا براى مناسبت «سَمَات» است. و اگر به زيادتى الف بعد از همزه و پيش از دال باشد، به معنى قوّت ها است. صاحب قاموس در همزه و الف منقلبه از ياء و دال بى نقطه گفته كه: «الآدُ: الصُّلْبُ، وَالْقُوَّةُ، كَاْلأَيْدِ». [١] السَّمَاة (به كسر سين بى نقطه، جمع سِمَة): علامت ها. الْبَرِيّّة (به فتح باء يك نقطه و كسر راء بى نقطه و تشديد ياء دو نقطه در پايين): مخلوقات. يعنى: پس صاحب كلِّ اختيارِ ما ـ تَبَارَكَ وَتَعَالى ـ نيست مانند در اسم جامدِ محضْ او را. و نيست او را همچشم در حكم. و نيست او را مثل. و نيست او را چگونگى. و نيست او را آخر به معنى اين كه هميشه باقى است، يا اين كه كمالات او غير متناهى است. و نيست او را بينندگىِ چشم. و محال است بر قلوب، اين كه صورت براى او قرار دهند و بر اوهام، اين كه طرف براى او قرار دهند و بر ضماير، اين كه ادراك تشخّص او كنند. بزرگ است و ابا دارد از آلت هاى مخلوقِ خود ـ مثل دست و پا ـ و از نشان هاى مخلوقات خود ـ مثل مكان و رنگ و بو و مانند آنها ـ و به غايت بلند مرتبه است از آنچه گفته شد بلندى اى بزرگ.
[١] القاموس المحيط، ج ١، ص ٢٧٥ (أيد).