صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٤٣٢
روشى كه باعث لطافت آن چيز شود، مثل اين كه آب چون منقلب به هوا شود، مقدارش زياد مى شود و لطيف تر مى شود. الْمَوْجُود: دريافته شده. و آن، ضدّ مَفْقُود است. الْعَدَم (به فتح عين و فتح دال؛ و به ضمّ عين و سكون دال، مصدر باب «عَلِمَ») درنيافتن؛ و آن به معنى فَقْد است. و مراد اين است كه: هيچ مكلّف، بلكه هيچ صاحبِ تميز، هرگز خالى نبوده از معرفت او، پس اگر منكر او شود، به عنوان مكابره خواهد بود، چنانچه گذشت در حديث دوّمِ «بَابُ النَّسْبَة» ـ كه باب هفتم است ـ كه: «مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ» [١] و اشارت به آن شد در حديث اوّلِ باب اوّل. الاِضْطِرَار: كارى كردن كه ترك آن مقدور باشد براى دفع ضرر. الْمُقَدِّر (به صيغه اسم فاعلِ باب تفعيل): فاعلِ از روى تدبير. لَا بِحَرَكَةٍ اشارت است به اين كه فعل هر فاعل كه غير اللّه تعالى است به حركت خودش است در مكان، بنابر بطلانِ تجرّد غير اللّه تعالى و بطلانِ افعال طبيعيّه نزد اهل اسلام. الْاءِرَادَة: جدّ در مشيّت. الْهِمَامَة (به كسر هاء و تخفيف ميم، مصدر باب «نَصَرَ»): قصدى كه در دل مى باشد كسى را براى پيشه خود كه مستمرّ است. الْالَة: شدّت. مراد به سمعِ بى آلت اين است كه: شنيدن او احتياج به شدّت صوت ندارد، بلكه مى شنود آواز پاى مورچه را چون رود بر سنگ سخت. الْأَدَاة: چيزى كه مدد باشد در كارى؛ و مراد اين جا، چشم است. و مى تواند بود كه مراد به آلت، عضو باشد و مراد به اَدات، عينك و مانند آن باشد. يعنى: اى مرگ ناگهانِ تو اى ذعلب! به درستى كه صاحب كلِّ اختيارِ من به غايت نازك است، بيان كرده نمى شود به اين نازكى. به غايت بزرگ مرتبه است، بيان كرده نمى شود به اين بزرگى. به غايت متكبّر است، بيان كرده نمى شود به اين تكبّر. به غايت بى ننگ است، بيان كرده نمى شود به سختى دل. پيش از هر چيز است، گفته نمى شود
[١] مراد از نظاير آن: «عظيم العظمة»، «كبير الكبرياء» و «جليل الجلالة» مى باشد.[٢] الكافي، ج ٧، ص ٤٦٠، ح ١.[٣] الكافي، ج ١، ص ٩١، ح ٢.