صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٣١٧
دارد و رنگ هاى او اختلاف در حقيقت دارد. و هر كه رنگ هاى او اختلاف در حقيقت داشته باشد، محال است كه يك كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج باشد. و انسان، اجزاى چيزِ متفرّقى است كه آن اجزا، متساوى در حقيقت نيستند؛ چه خون او غيرِ گوشت اوست در حقيقت، و گوشت او غير خون اوست در حقيقت، و پيه او غير رگ هاى اوست، و موى او غير پوست اوست، و سياهى چشم او ـ مثلاً ـ غير سفيدى چشم اوست در حقيقت؛ و همچنين است باقى مانده جميع خلقت انسان. پس انسان، واحد است در آن اسم و واحد نيست در معنى. و اللّه ـ جَلَّ جَلَالُهُ ـ واحدى است كه نيست واحدِ در معنى غيرِ او؛ چه نيست اختلاف در او، و نيست تفاوت در او، و نيست احتمال زياد شدن در او، و نيست احتمال نقصان در او. پس امّا انسانِ آفريده شده تدبير كرده شده، پس گفته مى شود در او كه به هم آورده شده است از اجزاى مختلفه و اصل هاى بسيار؛ ليك اين قدر هست كه او به اجتماع اجزا، چيز واحد است، به معنى بدن واحد. فصل فاضلِ مدقّق، مولانا محمّد امين اِسترآبادى ـ رَحِمَهُ اللّهُ تَعَالى ـ در شرح اين عبارات گفته كه: اطلاقِ «وَاحِد» بر اللّه تعالى و بر خلق، به يك مَوْضُوعٌ لَه و يك مُسْتَعْمَلٌ فِيه نيست؛ بلكه مشتركِ لفظى است، يا حقيقت است در اللّه تعالى و مجاز است در غير او. و تحقيقِ اين مقام مى آيد در حديث آينده در شرح «إِنَّ اللّهَ ـ تَبَارَكَ وَتَعَالى ـ أَلْزَمَ الْعِبَادَ أَسْمَاءَ مِنْ أَسْمِائِهِ عَلَى اخْتِلَافِ الْمَعَانِي».
.اصل: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، فَرَّجْتَ عَنِّي فَرَّجَ اللّه ُ عَنْكَ، فَقَوْلَكَ: اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ فَسِّرْهُ لِي كَمَا فَسَّرْتَ الْوَاحِدَ؛ فَإِنِّي أَعْلَمُ أَنَّ لُطْفَهُ عَلى خِلَافِ لُطْفِ خَلْقِهِ لِلْفَصْلِ، غَيْرَ أَنِّي أُحِبُّ أَنْ تَشْرَحَ ذلِكَ لِي.
شرح: فَرَّجْتَ (به جيم به صيغه مخاطب باب تفعيل) اشعار به اين است كه اشكالى را كه پرسيده بودم و اشكالى ديگر را نيز رفع كردى از من؛ و اين، كمالِ غم زدايى است.