صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٨٨
سوم آنچه حصّه اى از تغيّر و حصّه اى از زوال در آن است؛ به اين معنى كه منتقل مى شود به فاصله، نه در هر آن، امّا فاصله از بس كه اندك است، شبيه به متحرّك است، مثل آبى كه آتش در زير آن سوزد و مرتبه مرتبه گرم تر شود و تغيّرش اسرع تغيّرات نباشد؛ امّا بر مذهب جمهور متكلّمين پس ظاهر است و امّا بر مذهب فلاسفه و تابعان ايشان، پس بنا بر اين كه گرمى و مانند آن كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج است، پس اگر حركت در آن واقع باشد، يا برطرف مى شود از آن جسمْ گرمى در اثناى آن حركت و اين بَديهيُّ الْبُطلان است، يا برطرف نمى شود و در هر آنى حرارتى ديگر دارد و از اين لازم مى آيد كه غير متناهىِ كائنِ فِي نَفْسِهِ مَحصورٌ بَيْنَ الْحَاصِرَين باشد؛ به دليل اين كه مثلاً اگر جسمى از اوّل روز تا آخر روز، متغيّر در حرارت ها باشد و در هر آنى از آنات، غير متناهيه حرارتى براى آن جسم باشد غير حرارتى كه پيش از آن يا بعد از آن است، لازم مى آيد كه حرارت هاى غير متناهىِ مترتّب كه هر يك كائنِ فِي نَفْسِهِ است در خارج محصور باشد ميان دو طرف: يكى اوّل روز و ديگرى آخر روز؛ و اين، باطل است بَديهَةً. مخفى نماند كه اين دليل، جارى در حركت در أَيْن و وَضْع و مانند آنها نيست؛ چه انحصارِ غير متناهى كه كائن نيست مگر بعضِ آنها در ذهن بَيْنَ الحَاصرين بَديهىُّ الاِسْتِحَاله نيست. و اين كه گفتيم منافات ندارد با آن كه حركت جسم در بعضِ آنها مثل حركت در أَيْن يا وَضْع، كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج باشد؛ چه از كَوْنِ فِي نَفْسِهِ لازم نمى آيد كَوْنِ آنچه حركت در آن است فِي نَفْسِهِ. چهارم آنچه ظاهر است كه انتقال در هر آن نمى كند، خواه فاصله بسيار باشد و خواه اندك. و آن چهار قسم است: اوّل آنچه منتقل مى شود از نوع عرضِ كائن فِي نَفْسِهِ به نوعى ديگر آن، مثل انتقال از بُرودت به حرارت و مثل انتقال از مرتبه اى از حرارت به مرتبه بالاتر از آن، اگر اَشَدّ، نوعِ مُباينِ اَضْعَف باشد، امّا بر مذهب جمهور متكلّمين، پس ظاهر است و امّا بر مذهب فلاسفه و تابعانِ ايشان. پس بنا بر اين كه حركت، اتّصال مى خواهد و اتّصال اشياى متخالفه در حقيقت به هم، محال است. دوم آنچه منتقل مى شود از اجتماع به افتراق و برعكس؛ چه بديهى است كه