صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٢٩
فاء و سكون عين بى نقطه، مصدر بابِ «مَنَعَ»): تأثير. و ذكر «بِالْفِعْل» اشارت است به ضرورى بودنِ اين كه هر چه بودنش به تأثيرِ مؤثّرى است، مُحْدَث است، پس هر كه قائل است به تعدّد قديم، مكابره مقتضى عقل خود مى كند، پس باء براى سببيّت است و ظرف، خبر بعد از خبر «إِنّ» است، يا متعلّق به «مُحْدَثَةٌ» است. يعنى: راوى گفت كه: گفتم كه: پس بنابراين، پيوسته اللّه تعالى متحرّك به حركت فكريّه بوده؟ راوى گفت: پس امام گفت: به غايت بلند مرتبه است اللّه تعالى از آنچه گفتى؛ به درستى كه آن حركت، حالتى است كه حادث كرده شده است به تأثير.
.اصل: قَالَ: قُلْتُ: فَلَمْ يَزَلِ اللّه ُ مُتَكَ «إِنَّ الْكَلَامَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ لَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ، كَانَ اللّه ُ ـ عَزَّ وَجَلَّ ـ وَلَا مُتَكَلِّمَ».
شرح: فاء براى تفريع است به توهّم صحّت قياسِ ازليّت تكلّم بى مخاطب بر ازليّت علم و سمع و بصر و قدرتِ بى معلوم و مسموع و مبصر و مقدور، چنانچه اشاعره توهّم كرده اند. بدان كه اينجا دو احتمال است: اوّل اين كه: كلام به معنى سخن باشد و مُحْدَثَةٌ (كه به تاء تأنيث و نعت صِفَةٌ است) به فتح دال مخفّفه باشد و حاصل اين باشد كه: ازليّت تكلّم محال است؛ چه تكلّمِ بى كلام محال است و كلام، احداث كرده شده است، خواه كلامِ لفظى باشد كه محلّ آن هوا و مانند آن است و خواه كلام نفسى باشد كه محلّ آن ذهن است. دوم اين كه: مراد به كلام، تكلّم باشد به معنى گفتنِ سخن؛ و «مُحَدَّثَةٌ» به فتح دال مشدّده باشد به معنى نسبت داده شده به حدوث. و لَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ به معنى اين باشد كه: نيست منسوب به قدم؛ و اين اشارت باشد به اين كه تكلّم اگر چه قديم نيست اصلاً، امّا حادث حقيقى نيز نيست؛ زيرا كه كائن نيست حَقيقةً و حكم به حدوث يا قدمِ امور اعتباريّه از باب مَجاز و ضيق عبارت است. مثلاً تكلّم به معنى تكوينِ كلام است و اگر