صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ١١٨
احتراز است و اشارت است به ثبوتِ اصل مكان، موافق آنچه مى آيد در حديث يازدهمِ باب هشتم كه: «هُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ وَلَيْسَ فِي شَيْءٍ مِنَ الْمَكَانِ الْمَحْدُودِ» [١] . يُعْرَفُ (به عين بى نقطه و راء بى نقطه و فاء) به صيغه مضارع غايبِ معلومِ باب «ضَرَبَ» نعتِ حَيٌّ است و براى تفسير آن است تا معلوم شود كه كيف و مانند آن، مَناطِ معنى حيات نيست. و استعمال معرفت در اللّه تعالى، مى آيد در حديث دوّمِ باب آينده كه: «عَارِفٌ بِالْمَجْهُولِ». مَلِكٌ (به فتح ميم و كسر و سكون لام) خبر مبتداى محذوف است به تقدير «هُوَ» و جمله معطوف است بر «يُعْرَفُ». و مى تواند بود كه «مَلِك» معطوف بر «حَيٌّ» باشد. لَمْ يَزَلْ (به فتح زاء) صفت «مَلِك» است. لَهُ خبر «لَمْ يَزَلْ» است. الْقُدْرَةُ والْمُلْكُ، اسم «لَمْ يَزَلْ» است. يا اسمِ «لَمْ يَزَلْ» ضمير مستتر است و جمله، خبر است. لَا يُحَدُّ (به حاء بى نقطه و تشديد دال بى نقطه) به صيغه مضارع غايبِ مجهولِ باب «نَصَرَ» است. الْحَدّ: احاطه به چيزى و منع كردن كسى از آنچه اراده كند. يُبَعَّضُ (به باء يك نقطه و عين بى نقطه و ضاد با نقطه) به صيغه مضارع غايبِ مجهولِ باب تَفْعيل است. التَّبْعيض: تقسيم، و دادن بعض مرادِ كسى بى بعضى ديگر. يَفْنى (به فاء و نون و الف منقلبه از ياء) به صيغه مضارع غايبِ معلومِ باب «عَلِمَ» است. الْفَناء: پيرى، و برطرف شدن. وَيَكُونُ آخِراً بِلَا أَيْنٍ، اشارت است به آنچه در نهج البلاغة است و منقول شد در شرح فقره اوّل. يعنى: بيانِ آن بيانِ سابق اين است كه: هميشه بوده زنده، بى زندگى كه حادث باشد و بى بودنى كه بيان كرده شده به مقدارى از زمان باشد و بى چگونگى كه احاطه كرده شده باشد و بى وقتى كه او در غيرِ آن نباشد و بى مكانى كه مجاور شده باشد، بلكه او زنده اى است كه مى شناسد هر چيز را و او پادشاهى است كه پيوسته بوده او را قدرت و پادشاهى. و چون پادشاهىِ بى رعيّت و مملكت مُسْتَبْعَد است؛ چه متعارفِ پادشاهان دنيا آن
[١] الكافي، ج ١، ص ١٤٠، ذيل ح ٦.[٢] الكافي، ج ١، ص ٩٤، ح ٩.