صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٤٩
عالم بنا بر قول اهل رَصَد و حساب ، به قدر سى و سه هزار هزار و پانصد و چهل و هشت هزار و سيصد و پنجاه و پنج فرسخ است ، چنانچه در اين بيت است: بعد فوق انجم از مركز موشح گويمت هر هنر جز حمد داور هست جانا جاهلى بيانِ موشّح اين جا اين است كه از هر يك از هشت كلمه [١] ، صدرش محفوظ مى شود . و اوّل آنها از آحاد است ؛ دوم ، عشرات ؛ سوم ، مئات ؛ چهارم ، آحاد اُ لُوف ؛ پنجم ، عشرات الوف ؛ ششم ، مئات الوف ؛ هفتم ، آحاد الوف الوف ؛ هشتم ، عشرات الوف الوف [٢] . پس هاء از «هر» ، پنج است ؛ و هاء از «هنر» ، پنجاه است ؛ و جيم از «جز» ، سيصد است ؛ و حاء از «حمد» ، هشت هزار است ؛ و دال از «داور» ، چهل هزار است ؛ و هاء از «هست» ، پانصد هزار است ؛ و جيم از «جانا» ، سه هزار هزار است ؛ و جيم از «جاهلى» ، سى هزار هزار است ؛ و جمع اينها آن است كه مذكور شد . بَيْضَة اين جا تمثيل است براى نفس ناطقه بر تقدير جسميّت آن . لَا يَكْبُرُ و لَا يَصْغُرُ به صيغه مضارع معلوم «باب حَسُنَ» است و از باب تفعيل مى تواند بود . و اين ، اشارت است به احتجاجى بر تجرّد نفس ناطقه؛ حاصلش اين كه : نفس ناطقه ، ادراك دنيا و عظمت آن كرده ، بى آن كه بزرگ شود . پس اگر جسم باشد ، به مقدار بيضه خواهد بود ، تقريباً . پس لازم مى آيد وقوع محالِ بِالذّات و آن ، دخول دنيا در بيضه است ، بى كِبَر بيضه يا صِغَر دنيا ، به دليل اين كه ادراك اجسام ، چيزها را ، به سودن اجزا به اجزا و دخولِ ادراك كرده شده در ادراك كننده است . و قول به اين كه محالِ بِالذّات واقع شده به قدرت ربّ ، مكابره است. و اين احتياج ، مأخوذ است از كلام ارسطو در كتاب نفس و مترجم آن كتاب ، افضل كاشى آن را چنين ترجمه كرده كه : شناختن اجسام چيزها را ، به سودن و سطح را به سطح رسانيدن بود . و اگر نفس ، جرم است ، پس خالى نباشد ، چون خواهد كه چيزى
[١] يعنى هشت كلمه مصرع دوم شعر ذكر شده (هر ، هنر ، جز ، حمد ، داور ، هست ، جانا ، جاهلى) .[٢] مراد از آحاد ، در دانش رياضى : «يكان» ؛ و مراد از عشرات : «دهگان» ؛ و مراد از مئات : «صدگان» ؛ و مراد از آحاد الوف : «هزارگان» ؛ و به اين نحو مى باشد .