صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٢٤٧
فاء در فَإِرَادَةُ اللّهِ براى تفريع است و مقصود اين است كه: كسى كه اين صفات در او نباشد، محال است كه قصد چيزى كند، يا شبيه به ميل قلبى در او به هم رسد، پس قياس او بر مخلوقين، باطل است. «لَا» در لَا كَيْفَ دو جا، براى نفى جنس است، پس كَيْفَ مبنى بر فتح است. باء در اوّل، زائده براى تأكيد نفى است، پس كَيْفَ مجرورِ منوّن است. و ذكرِ وَلَا كَيْفَ از قبيل ذكر عامّ بعد از خاصّ است و بر هر تقدير، لام در لِذلِكَ براى سببيّت است. و مُشارٌ إِلَيْهِ «ذلِكَ» مصدر «يَقُولُ» است. و ضمير أَنَّهُ براى شأن است، يا راجع به «اللّه » است. و لام در لَهُ براى اختصاص است و ضمير، راجع به «اللّه » است و مقصود اين است كه: چنانچه صفت ذاتِ او كه ازلى است ـ مثل علم و قدرت ـ كيف نيست، همچنان اراده او كه حادث است كيف نيست، پس از حدوث اراده، لازم نمى آيد كه اللّه تعالى محلّ حادثِ كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج شود. يعنى: روايت است از صفوان بن يحيى، گفت كه: گفتم امام رضا عليه السلام را كه: خبر ده مرا از خواهش از جانب اللّه تعالى كار خودش را و خواهش از جانب مخلوقان، كار خودشان را. راوى گفت كه: پس امام گفت كه: خواهش از مخلوقان، دو فرد دارد: يكى قصد. و ديگرى آنچه رو مى دهد براى ايشان بعد از آن قصد كه كردنِ كارى است. و امّا خواهش از جانب اللّه تعالى، پس آن كردن است، نه غير آن؛ زيرا كه او بر هم زدنِ صُوَر ذهنيّه نمى كند و در غم، كارى نمى باشد و فكر نمى كند. و اين صفت ها نفى كرده شده است از او و آنها صفت هاى مخلوقان است، پس خواهشِ اللّه تعالى، همين كردن است، نه غير آن. بيانِ اين آن كه: مى گويد مراد را كه: بشو، پس مى شود، بى لفظى و بى سخن گفتنى به زبانى و بى ميلى و بى فكرى. و نيست چگونگى اللّه تعالى را به سبب آن قول كه حادث است، چنانچه شأن اين است كه نيست چگونگى براى اللّه تعالى به سبب صفات ازليّت او، مثل علم و قدرت.