صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٥١٠
ضمير فِيهِ راجع به «مَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ» است. «مِنْ» در مِمَّا براى سببيّت است. مَا كافّه است. الْعَيْن: كائنِ في نَفْسِهِ در خارجِ ذهن، خواه جوهر و خواه عرض. واو در وَاللّهُ حاليّه است و اشارت است به اين كه نفىِ بَدا در اين صورت، منافات ندارد با عموم قدرتِ اللّه تعالى حتّى بر هر قبيح. يعنى: پس اللّه تبارك و تعالى راست در آن چه مدرك مى شود به حواسّ، بَدا، به سبب اين كه كائنِ عينى نشده، پس چون واقع شود كائنِ عينى كه معلوم و ادراك كرده شود، پس نيست بَدا؛ و حال آن كه اللّه تعالى مى كند آنچه را كه خواهد.
.اصل:«فَبِالْعِلْمِ عَلِمَ الْأَشْيَاءَ قَبْلَ كَوْنِهَا؛ وَبِالْمَشِيئَةِ عَرَّفَ صِفَاتِهَا وَحُدُودَهَا، وَأَنْشَأَهَا قَبْلَ إِظْهَارِهَا؛ وَبِالْاءِرَادَةِ مَيَّزَ أَنْفُسَهَا فِي أَلْوَانِهَا وَصِفَاتِهَا؛ وَبِالتَّقْدِيرِ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا وَعَرَّفَ أَوَّلَهَا وَآخِرَهَا؛ وَبِالْقَضَاءِ أَبَانَ لِلنَّاسِ أَمَاكِنَهَا، وَدَلَّهُمْ عَلَيْهَا؛ وَبِالْاءِمْضَاءِ شَرَحَ عِلَلَهَا، وَأَبَانَ أَمْرَهَا، وَذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ».
شرح: باء در بِالْعِلْمِ براى سببيّت مَجازى است. و مراد، نفى سببيّت علم است براى چيزى نسبت به خلايق. عَلِمَ به صيغه ماضى مجرّدِ معلوم است. عَرَّفَ به صيغه ماضى معلومِ باب تفعيل است. التَّعْرِيف: چيزى را صاحب بو كردن؛ و مراد اين جا، نزديك كردن چيزى به كَوْن در خارج است. الصِّفَات: عوارض، مثل رنگ و مقدار. الْحُدُود (جمع حدّ): حقايق اشيا. أَنْشَأَ به صيغه ماضى معلومِ باب اِفْعال است. الْاءِنْشَاء: ابتدا كردن چيزى را؛ و مراد اين جا، تمهيد مقدّمه چيزها كردن است به احداث آب كه مادّه هر چيز است. الْأَنْفُس (جمع «نَفْس» به سكون فاء): صاحبان روح. فِي به معنى «مَعَ» است. الْأَلْوَان: رنگ ها؛ و مراد اين جا، انواع است. و صِفَاتِهَا عطف است بر أَلْوَانِهَا؛ و هر دو