صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٤١٠
مُحِيط در اوّل، مأخوذ است از احاطه كه در كلّ مى باشد نسبت به جزء آن؛ و در دوم، مأخوذ است از احاطه كه در عالِم به علمِ تامّ مى باشد نسبت به معلومش. «مَا» در بِمَا أَحَاطَهُ موصوله است و عايدش، ضمير مستتر در «أَحَاطَ» است، يا عايدش محذوف است به تقديرِ «أَحَاطَهُ بِهِ». و حاصل هر دو يكى است و مراد اين است كه: علم اللّه تعالى محيط است به جميع اَجزاى غير متناهيه كه در جسم مفرد مى باشد، بنابر امتناعِ جُزء لَا يَتَجزّئ؛ و اين تسلسلِ محال نيست؛ زيرا كه تسلسل در كائنات نيست، بلكه تسلسل در اشيا و ثابتات است، مثل «الْوَاحِدُ نِصْفُ الاِثْنَيْنِ وَ ثُلْثُ الثَّلَاثَةِ وَ رُبْعُ الْأَرْبَعَةِ» و بر اين قياس است امثالِ آنها بى نهايتى. يُغَيِّرُ (به غين با نقطه و ياء دو نقطه در پايين و راء بى نقطه) به صيغه مضارع غايب معلومِ باب تَفْعيل است. الصُّرُوف (جمع صَرْف، به فتح صاد و سكون راء): گردش ها. يَتَكَأَّدُ (به همزه و دال بى نقطه) به صيغه مضارع غايب معلومِ باب تَفَعُّل است. التَّكَأُّد: به مشقّت انداختن كسى را. صُنْعُ شَيْءٍ كَانَ عبارت است از اعاده دنيا بعد از فناى آن چنانچه بوده بِعَيْنِهَا، موافق آنچه در نهج البلاغة است در خطبه اى كه اوّلش «مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ» است و منقول شد در شرح فقره «فَتَبَارَكَ». جمله إِنَّمَا قَالَ لِمَا شَاءَ: «كُنْ» فَكَانَ، استيناف بيانىِ سابق است و استدلال است بر نفىِ تكأّد به اين كه فاعلِ به قولِ «كن» چنانچه در تكوينِ اوّل، مشقتى نداشته، در اعاده نيز ندارد. يعنى: براى هر چيزى از آنها نگاهدارى و نگاهبانى است و هر چيزى از آنها به چيزى احاطه كننده است و احاطه كننده به آنچه احاطه كرده از جمله آنها، يگانه بى جزء و قرين مقصود در مشكل ها و حاجت ها است، آن كه نمى گرداند حال او را گردش هاى زمان ها و به مشقّت نمى اندازد او را ساختنِ چيزى كه بوده و فانى شده. بيانِ اين آن كه: جز اين نيست كه گفت چيزى را كه خواست كه: بشو، پس شد.
.اصل:«ابْتَدَعَ مَا خَلَقَ بِلَا مِثَالٍ سَبَقَ، وَلَا تَعَبٍ وَلَا نَصَبٍ، وَكُلُّ صَانِعِ شَيْءٍ