صافي در شرح کافي - قزوینی، خلیل - الصفحة ٣٣٧
است؛ و چون مستعمَل شود در اللّه تعالى، به معنى تجرّد از علايق جسمانى است، پس راجع مى شود سوى نَفاذ در اشيا و امتناع از مدرَك شد؛ به دليل اين كه قدر مشترك كه معنى لغوى است، كمال نيست؛ زيرا كه در اَحْقَرِ اشيا نيز مى باشد. كَقَوْلِكَ براى ذكر دو نظير است براى اشارت به اين كه «لطيف» مشترك لفظى نيست ميان خالق و مخلوق. لَطُفَ به صيغه ماضى معلومِ باب «حَسُنَ» است و تعديه آن به عَنْ به تضمينِ معنىِ صُدور است. و قَوْلِهِ مجرور به عطف بر مَذْهَبِهِ است و ضمير، راجع به فُلَان است. جمله يُخْبِرُكَ استيناف براى بيانِ «وَلكِنْ ذلِكَ عَلَى النَّفَاذِ فِي الْأَشْيَاءِ وَالاِمْتِنَاعِ مِنْ أَنْ يُدْرَكَ» است و ضمير مستتر، راجع به «اللَّطِيف» است كه از اسماء اللّه است. ضمير أَنَّهُ براى شأن است، يا راجع به اللّه است. غَمَضَ (به غين با نقطه و ضاد با نقطه) به صيغه ماضى غايبِ معلومِ باب «نَصَرَ» و «حَسُنَ» است. الْغُمُوض و الْغُمُوضة (به ضمّ غين): ضدّ وضوح؛ و مراد اين جا، ناپيدا شدن از كمال حيرت است، نظير آنچه گذشت در حديث پنجم و ششم و هفتمِ «بَابُ النَّهْيِ عَنِ الْكَلَامِ فِي الْكَيْفِيَّة» كه باب هشتم است. ضمير فِيهِ راجع به اللّه است؛ و مراد «فِي طَلَبِهِ» است. الْعَقْل مرفوع و فاعل است. فَاتَ (به فاء و الف منقلبه از واو و تاء دو نقطه در بالا) به صيغه ماضى غايب معلومِ باب «نَصَرَ» است. و ضمير مستتر، راجع به اللّه است. الطَّلّب منصوب و مَفْعولٌ بِهِ «فَاتَ» است و شايد كه طلبِ مصدر به معنى اسم فاعل براى مبالغه باشد؛ و مراد اين است كه: طلبِ طلب كاران، باعث ادراك او نمى شود. عَادَ، به عين بى نقطه و الف منقلبه از واو و دال بى نقطه است. و ضمير مستتر، راجع به «طَلَب» است. مُتَعَمِّقا (به صيغه اسم فاعلِ باب تَفَعُّل) حال ضمير «عَادَ» است و از قبيل اسناد مَجازى است اگر طلب به معنى مصدرى باشد. التَّعَمُّق: مبالغه در فكر در چيزى. و همچنين است مُتَلَطَّفاً. التَّلَطُّف: به غايت نازك شدن. جمله لَا يُدْرِكُهُ الْوَهْمُ مفعول «مُتَعَمِّقاً» و «مُتَلَطِّفا» است به تضمين معنى قول؛ و مراد