مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٠٧
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٧٠٧
من القوة إلی الفعل و ما به الخروج من القوة إلی الفعل، یک چیزند[١] .
آنچه عرض شد، برای این باب کافی است و نقصی در آن نیست و بحث بسیار خوب و عمیقی هم هست[٢] .
[١] . سؤال: پس جوهر عين حركت است. آنوقت آيا حركت ديگری در عالم وجود ندارد؟استاد: اينكه جوهر عين حركت باشد غير از اين است كه حركت عين جوهر باشد. ما نمیخواهيمبگوييم «ماهيت جوهر همان ماهيت حركت است». [حركت] لازم اعم است. اينكه میگوييم «حركتعين جوهر است» به اين معناست كه حركت منتزع از حاقّ ذات جوهر است، يعنی وجودی غير ازوجود جوهر ندارد. وقتی میگوييم «زوجيت وجودی غير از وجود اربعه ندارد» شما نمیتوانيدبگوييد «پس بايد غير از اربعه چيز ديگری زوج نباشد». ما میخواهيم بگوييم «اربعه چيزی است كهاز حاقّ ذاتش زوجيت انتزاع شده، نه اينكه به اربعه واقعيتی اضافه میشود كه مناط زوجيت است؛يعنی همان واقعيت اربعه ضمن اينكه واقعيت اربعه است مصداق زوجيت هم هست». لازم و عارضمیتواند اعم باشد. در اينجا هم حرف ما اين است كه جوهر دارای دو نوع حركت است. توجه داشته باشيد كه بارهاگفتهايم متحرك هميشه جوهر است. در باب حركات جوهريه، متحرك جوهر است و در بابحركات عرضيه هم متحرك جوهر است. در باب حركات عرضيه متحرك جوهر است اما به اينصورت كه جوهر حركت میكند در اعراض، و همان طور كه عرض برای جوهر، عرضی است و لازمنيست، آن حركت عرضی هم برای جوهر عرضی است و لهذا احتياج به علتی دارد ماوراء علت ذاتجوهر. ولی در باب حركت جوهريه كه باز متصف به حركتْ خود جوهر است، اين گونه نيست كهجوهری باشد و چيز ديگری غير از آن به نام حركت، بلكه جوهر است در حالی كه از حاقّ ذات آن،حركت انتزاع میشود.
[٢] . سؤال: در اينجا بالاخره يك وجود متدرج پيدا شد كه تدرج عين آن است به اين معنا كه از آن انتزاعمیشود. حال اين چگونه وصل میشود به علتی كه اصلا تدرج در آن نيست؟استاد: آنچه عرض كردم كافی بود. ببينيد! گفتيم: در حركت عرضی، خود حركت تقسيمبردار است، بهاين معنا كه متحرك میتواند متحرك به بعض مراتب حركت باشد، و نيز میتواند متحرك به همهمراتب حركت باشد. جسمی كه از اين طرف اين مكان به آن طرف حركت میكند، هر مرتبهاش حكمعلیحده دارد؛ يعنی علت، آن را مقداری حركت میدهد و باز برای مرتبه بعد علت جداگانهمیخواهد؛ يعنی بودن علت با آن مرتبه، برای اين مرتبه كافی نيست. لهذا اين حركت میتواند در هرمرتبهای متوقف شود. اين به اين دليل است كه متحرك غير از حركت است. اما در جايی كه حركتعين ذات باشد همان جعل ذات كافی است و ادامه جعل لازم نيست. اينجا جعلِ ذاتی است كه خود آنذات در ذاتش امتداد و كشش دارد. بنابراين علت، علتِ تغير نيست كه لازم باشد خودش هم متغيرباشد، بلكه علت ذات است، ولی ذاتی كه متغير است. آنجا كه علت بايد متغير باشد جايی است كهعلت، علت تغير است، ولی جايی كه علت، علت ذاتی است كه فی حد ذاته متغير است، اصلا علت،علت تغير نيست. «علة المتغير متغير» به اين معناست كه چيزی كه در ذاتش متغير نيست و بايد به آنتغير داد، علت تغير اين ذات بايد متغير باشد. اما جايی كه علت فقط ذاتی را جعل میكند كه تغيرْ ذاتیآن است، ديگر جعل تغير در كار نيست كه بگوييد «علت تغير بايد متغير باشد». چنين ذاتی از نظرنسبتش به علتش ثابت است، ولی از نظر نسبتش به خودش متغير است. سؤال: مگر علت آنآ فآنآ جعل نمیكند؟استاد: نه، اينجا ديگر آنآ فآنآ جعل نمیكند. اينجا «ما أمرنا إلّا واحدة» است. جعلِ آنآفآنآ در جايیاست كه حركتْ عرضی باشد. اگر به شما قدرتی آسمانی بدهند و بگويند «عالمی خلق كن» و بعدبگويند «برای اين عالم زمان خلق كن»، آيا شما اين زمان را تدريجا خلق میكنيد يا آنآ؟سؤال : پس اينكه میگوييم «وجود آنآ فآنآ افاضه میشود» به چه معناست؟استاد : اين مطلب را مرحوم آقا علی نوری خيلی خوب بيان كرده. در اينجا امری معجزهمانند است(حالا «معجزه» تعبيری است كه من به كار میبرم) كه از ناحيه مستفيض كثرت است و از ناحيه مفيضوحدت. اگر میگوييم «افاضه آنآ فآنآ است» در وقتی است كه افاضه را به مستفيض نسبت بدهيم،ولی وقتی كه افاضه را به مفيض نسبت دهيم آنآ آنآ [نيست.] افاضهای كه در درون طبيعت واقع شود،آنآ فآنآ است، ولی افاضه خود طبيعت، نسبت به مفيض آنآ فآنآ نيست.