مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٢٢
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٦٢٢
میخواهد حرکت کند. این مثل این است که در مورد یک ذیشعور بگوییم «این میخواهد طلب داشته باشد». «طلب» معنای حرفی است. «طلب» بدون مطلوب محال است؛ یعنی طلب همیشه وسیله است برای مطلوب. در فاعل اقتضای مطلوبی است که حرکت وسیلهای است برای آن. این همان غایت داشتن حرکت است. حرکت بدون غایت محال است و محال است مقتضی حرکت، مقتضی غایتی برای حرکت نباشد. غلط است که بگوییم «در این جسم اقتضای حرکت رو به بالاست» و مقصودمان این باشد که فقط میخواهد رو به بالا حرکت کند. حرکت طلب است و اگر در چیزی اقتضای حرکتی باشد حتما به این معناست که در آن، اقتضای غایتی است که حرکت وسیله آن است. نظر قدمای ما هم همین است و اگر طور دیگری تعبیر میکنند با توجه به این مطلب است[١] ، و حتی از تعریفی که خود ارسطو هم برای حرکت کرده معلوم میشود به این نکته توجه داشته است. در تعریف حرکت گفتند : الحرکة کمال اول لما بالقوة من حیث إنّه بالقوة؛ یعنی حرکت کمال اول است ، نه کمال ثانی. «کمال اول است» یعنی طلب است. حرکت کمال است از آن جهت که شئ تا وقتی ساکن است حتی در متحرک بودن هم بالقوه است، پس وقتی حرکت میکند، از قوهای به فعلیتی میرسد که همان فعلیت طلب باشد. ولی خود حرکت که طلب است، کمال نهایی نیست، بلکه کمالی است به سوی کمال دیگر، که همان هدف است. و لهذا حرکت کمال اول است. و هر چه که کمال اول باشد، همیشه بین القوة و الفعل است. کمال ثانی فعلیتی است که پایان حرکت است. حرکتی که غایت نداشته باشد ]محال است.[ (غایت یعنی پایان به معنای فلسفی، نه پایان به این معنا که استمرارش خاتمه پیدا کند.) و لهذا ]حکما[ با اینکه حرکت فلک را غیرمتناهی میدانستند، نمیگفتند حرکت فلک یک طلب بلا مطلوب است، بلکه میگفتند: در هر مرتبهای از این حرکت یک مطلوب است؛ یعنی تجدد وضع و حال است. مثل کسی که حرکت میکند و از نفس حرکت ابتهاج پیدا میکند؛ این به این معناست که هر حرکتی، برای او بهجتی ایجاد میکند؛ پس هر حرکتی مقدمه یک بهجت است، والّا امکان ندارد که انسان حرکت کند برای اینکه میخواهد حرکت کند.
این فلسفه «پوچی» که در دنیا پیدا شده، بر همین اساس پیدا شده؛ یعنی وقتی
[١] . در اسفار هم مكرر اين مطلب را خوانديم.