مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٣٥
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٦٣٥
در سطح است قابل انقسام است. این است معنای اینکه میگوییم: حالّ منقسم میشود به انقسام محل. چه بسا حالّهایی که چون از مقوله کمّ نیستند، بما هو هو قسمت نمیپذیرند، ولی به اعتبار حلول در امری که یا کمّیت است یا متکمّم، انقسام میپذیرند.
مستشکل چنین نقض میکند: در عالم حالّهایی وجود دارد که در محلهای منقسم حلول کردهاند، در حالی که این حالّها حتی بالتبع هم انقسامپذیر نیستند. پس اینکه شما گفتید «هر حالّ در منقسم، به تبع محل منقسم است» غلط است.
این همان ایرادی است که برخی به یکی از ادلّه تجرد نفس وارد میکنند. یکی از ادلّه تجرد نفس این است که نفس معانی و اموری را تعقل میکند که غیرقابل انقساماند و این، دلیل بر این است که تعقلات ما در محل واقع نشدهاند، یعنی خاصیت یک امر جسمانی را ندارند و نقشی در ماده نیستند. اگر تعقلات ما نقشی در ماده باشند باید به تبع ماده منقسم شوند؛ چون حالّ در محل منقسم، به تبع محل منقسم میشود.
همین ایرادی که در اینجا مطرح شد، به این دلیل بر تجرد نفس هم وارد شده است؛ برخی نقض کرده و گفتهاند: حالّهایی وجود دارد که در محلهای منقسماند بدون اینکه این حالّها به تبع محل منقسم شوند. چهار مثال ذکر کردهاند: وجود، وحدت، نقطه و اضافه. میگویند: جسم موجود است. جسم از آن جهت که جسم است منقسم میشود. آیا وجود هم که عارض بر جسم میشود انقسامپذیر است؟ نه، وجود انقسامپذیر نیست، بلکه یک مفهوم بسیط محض است. وحدت هم همین طور است. این جسم واحد است. ]جسم قسمتپذیر است، ولی[ اگر وحدت انقسام بپذیرد، میشود کثرت؛ چون کثرت یعنی انقسامپذیری، و کثرت بالفعل یعنی منقسم بالفعل بودن، و وحدت یعنی عدم انقسام. اشیاء قابل انقسام متصف به وحدت میشوند و حال آنکه وحدت غیرقابل انقسام است. نقطه هم همین طور است. اضلاع مکعب در نقطه تلاقی میکنند. نقطه عارض بر جسم است. جسم منقسم است و حال آنکه نقطه غیرقابل انقسام است. اضافه و نسبت هم همین طور است. جسمی با جسم دیگر اضافه پیدا میکند. این دو جسم قابل انقساماند، ولی اضافه غیرقابل انقسام است. مثلا اگر بین دو انسان رابطه اُبُوَّت و بُنُوَّت باشد، در اینجا این دو انسان به حکم اینکه جسماند قابل انقساماند ولی ابوّت و بنوّت قابل انقسام نیستند.