مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٢٥
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٧٢٥
یک وقت میگوییم «الممکن من ذاته لایستحق الوجود و العدم» و یک وقت میگوییم «الممکن من ذاته یستحق أنّه لا یستحق الوجود و العدم». اینها دو مطلب است. اوّلی سالبه است. سالبه با انتفاء موضوع هم صدق میکند. و دومی موجبه معدولة المحمول است. آنچه ما از حرف شما قبول داریم این است که «الممکن لایستحق الوجود و العدم»، مثل: لیس زید بقائم. «لیس زید بقائم» سلب محض است. اما اگر گفتیم «زیدٌ متصفٌ بأنّه لا قائم» به این معناست که زیدٌ مصداقُ اللاقائمیة، و این میشود معدولة المحمول. در مورد ماهیت ممکن نمیتوانیم بگوییم «ماهیت متصف است به استحقاق لااستحقاقیت» که لا استحقاقیت مثل یک محمول عدمی بر آن بار شود. در اینجا محمول از ماهیت سلب میشود، نه اینکه محمول سلبی بر آن حمل شود. قضیه «زید دانا نیست» حتی اگر زید وجود نداشته باشد صحیح است، ولی ]برای صدق قضیه[ «زید نادان است» باید زید وجود داشته باشد و متصف به این صفت عدمی نیز باشد. قضیه معدوله در جایی صحیح است که ملکهای هم در کار باشد؛ یعنی باید زیدی باشد و شأنیت دانایی هم داشته باشد و در عین اینکه شأنیت دانایی دارد دانایی را نداشته باشد. لهذا نمیگوییم «دیوار نادان است» بلکه میگوییم «دیوار دانا نیست». «نادان است» یعنی متصف است به نادانی، یعنی قوه دانایی دارد و این قوه به فعلیت نرسیده است. همچنین در مورد دیوار میگوییم «لیس ببصیر» ولی نمیگوییم «أعمی». با «لیس ببصیر» بصیرت را سلب میکنیم، ولی با «هو أعمی» لابصریت را اثبات میکنیم. لابصریت در جایی اثبات میشود که بصر به صورت قوه وجود داشته باشد ولی فعلیتش وجود نداشته باشد.
پس در واقع اشکال حاجی این است که مرحوم آخوند قضیه «الإنسان ممکن» را ـکه همان قضیه «الإنسان لا یستحق الوجود و العدم» است ـ قضیه معدوله گرفته است، در حالی که این قضیه، سالبه محصله است. خود مرحوم آخوند این مطلب را به همین بیان مفصلا در مبحث مواد ثلاث مطرح کردهاند و روی این مسأله زیاد بحث کردهاند که «آیا قضیه «الانسان ممکن» سالبه محصله است یا ]موجبه[ معدوله یا موجبه سالبة المحمول؟». ایشان در آنجا فرموده: این قضیه نه موجبه معدولة