مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٩٤
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٣٩٤
یا متحرک؟» میگوییم خدا نه ساکن است نه متحرک؛ متحرک نیست چون معنای «کمال اول لما بالقوة» ]بر او صادق[ نیست، و ساکن نیست چون «سکون» عدم حرکت چیزی است که من شأنه أنیکون متحرکآ، مثل همه عدم و ملکههای دیگر. میگوییم «الإنسان إمّا بصیرٌ أو أعمی» ولی آیا درست است که بگوییم «الجدارُ إمّا بصیر أو أعمی»؟ نه، الجدار لیس ببصیر و لا أعمی. جدار «لیس ببصیر» هست اما «لیس ببصیر» غیر از أعمی است؛ «لیس ببصیر» نفی بصیر بودن است بدون اثبات چیزی، ولی «هو أعمی» اثبات یک معناست به نام «عِمی» که عبارت است از شأنیت بصر داشتن و فعلیتش را نداشتن.
اینها میگویند: پس اگر اجسامی وجود داشته باشند که شأنیت حرکت را دارند در حالی که فعلیت حرکت را ندارند، این اجسام ساکنند، اما اگر اجسامی اساسا شأنیت حرکت را ندارند چه رسد به اینکه فعلیت حرکت را داشته باشند این اجسام نه متحرکند و نه ساکن.
برای چنین اجسامی مثال زدهاند به افلاک، که به عقیده قدما حرکت[١] و سکون در افلاک محال است. و نیز مثال زدهاند به کلیات عناصر که باز بر اساس فلکیات و طبیعیات قدیم انتقال کلیات عناصر از جایی به جای دیگر محال است[٢] ؛ مثلا انتقال زمین از مرکز عالم به غیر از مرکز عالم (مثلا به محل کره آتش یا کره هوا) محال است. بنابراین کلیات عناصر شأنیت حرکت انتقالی را ندارند. پس کلیات عناصر نه متحرکند و نه ساکن.
مثال دیگر
مثال دیگری که زدهاند این است: اگر فرض کنیم جسمی را در یک محلْ ثابت نگه داریم ولی محیطش را حرکت بدهیم (مثل ماهیای که در نقطهای از رودخانه ثابت باشد و آب بر او سیلان داشته باشد) این جسم نه متحرک است و نه ساکن. اما متحرک نیست چون «حرکت کردن» یعنی این که مکان شیء تغییر کند و «مکان» یعنی سطح مقعر جسم ]محیط[. در اینجا نسبت این شیء با اشیائی که در خارج
[١] . يعنی حركت انتقالی.
[٢] . میگويند «كليات عناصر» چون انتقال جزئيات عناصر مانعی ندارد؛ مثلا مانعی ندارد قطعهای ازخاك را به كره آتش حمل كنند.