مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٩
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٣٢١
[١]
[١]است يا معدوم نيست؟ـ الان معدوم است. استاد: اين عدم عدم بديل است يا عدم غيربديل؟ـ عدم غيربديل است. استاد : پس چرا میگوييد «سعدی معدوم است» با اينكه عدم غيربديل است؟! عدم بديل كه هميشههمزمان شیء است. عدم بديل همانی است كه با وجود مرتفع شده است. عدم بديل همانی است كهوجودْ آن را منتفی كرده است و آن، عدم نقيض است. من میگويم وجود هر جزء عين عدم جزء ديگراست ولی اين عدم جزء ديگر، عدم بديل جزء ديگر نيست بلكه عدم غيربديلش است. ما نگفتيمواقعا تناقض هست، بلكه به همين دليل میگوييم تناقض نيست.سؤال : اينكه «حركت قابل تجزيه به اجزاء لايتناهی است» در مطلب چه نقشی ايفا میكند؟ اگر ما بهجزئی كه قابل تجزيه نباشد هم برسيم باز اشكال وارد نيست. استاد: آنوقت ديگر نمیتوانستيم بگوييم در حركت وجود و عدم دست در گردن يكديگرند. طبقبيانی كه گفتيم، هرچه اعتبار میكنيم، عدم به وجود نزديكتر میشود. اگر ما قائل به حركت قطعینباشيم و قائل به حركت توسطی باشيم ديگر اجتماع وجود و عدم معنی ندارد. حركت توسطی مثلايك ساعت وجود داشته و تمام اين يك ساعت ظرف وجود حركت بوده و بعد از اين يك ساعت همظرف عدم حركت است. در اينجا اجتماع وجود و عدم نشده. اجتماع وجود و عدم در وجودهایتدريجی است و در وجودهای تدريجی هم در واقع اجتماع وجود شیء با عدم بديلش كه عدممناقضش است نيست، بلكه با عدم مجامعش است، ولی از باب اينكه اين وجود قابليت تقسيم الیغيرالنهايه را دارد نمیتوانيم مرز ميان وجود و عدم قائل شويم و بگوييم تا اينجا متعلق به وجود استو از اينجا به بعد متعلق به عدم. مرز نمیشود قائل شد. الی غيرالنهايه هر وجودی با عدم مرتبه ديگراست، ولی اين مرتبهها الیغيرالنهايه كوچك میشود. و چون به جايی نمیرسد، از اين جهت ما حقداريم بگوييم در حركت اتحاد وجود و عدم شده است. پس اگر اين قابليت تقسيم نبود تعبير اتحاد وجود و عدم برای فلاسفه ما درست نبود. اين نظير اتحاد قوه و فعل است. اين مثال را ذكر كنم: اگر ما مثل ارسطو قائل به كون و فساد بوديم ومیگفتيم «شیء در يك زمان بالقوه است و بعد در يك «آن» بالفعل میشود»، آنوقت مرزی ميان قوهو فعليت وجود داشت؛ يعنی يك مدت بالقوه هست و فعليت نيست و وقتی هم فعليت هست قوهنيست. ولی وقتی كه میگوييم شیء تدريجا از قوه به فعليت خارج میشود و هر قوهای قوه است برایمرتبه بعد و فعليت است برای مرتبه قبل و اين مراحل هم از يكديگر جدا نيستند و اين، فرض ماستكه «مراحل» در نظر میگيرد و هر مرحلهای را هم در نظر میگيريم قابل تقسيم به دو مرحله است(يعنی وقتی يك مرحله را میگوييم «قوه» و مرحله ديگر را میگوييم «فعليت» باز هركدام از اين قوهو فعليت، مجموعی از قوه و فعليت است)، اينجاست كه میگوييم «در حركت، قوه و فعل در آغوشيكديگرند و متحدند و در حركت، اتحاد وجود و عدم است» ولی در عين حال هرگز اين را اجتماعوجود با عدم بديل و مناقض نمیدانيم. ـ در حركت توسطيه هم كه قائل به مرز میشويم، حركت با عدم مجامع جمع شده؛ اين يك ساعتی كه