مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٥
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ١٧٥
واقعیت صاهل و گاهی در واقعیت ناهق و گاهی...، لذا در تعریف انسان گفته میشود «حیوانٌ ناطقٌ» یعنی حیوانٌ هو ناطقٌ.
مثال بهترش در باب اعراض است. آیا «سفید» در خارج دارای دو حیثیتِ رنگ بودن و سفید بودن است و سفیدی عارض بر رنگ بودن میشود؟ به عبارت دیگر: آیا در خارج دو چیز وجود دارد یکی رنگ بودن و دیگری سفید بودن، و وقتی این دو با یکدیگر ترکیب میشوند سفید به وجود میآید؟ یا اینکه اصلا رنگ بودن نمیتواند وجود داشته باشد مگر در ضمن سفیدی؛ یعنی «رنگ» یک معنی مبهم و یک ماهیت غیرمتعینی است که نمیتواند وجود داشته باشد مگر در ضمن سفیدی؛ یعنی یک وجودی هست که وقتی آن را به نحو متحصل اعتبار میکنیم میشود سفید یا سفیدی، و وقتی ذهن جهت مبهم و مشترک آن را اعتبار میکند میشود رنگ بودن، ولی ]در خارج و واقع[ رنگ بودن از سفید بودن جدا نیست.
مثال دیگر در باب اعراض، انواع عدد است. آیا ٥ عدد است که به آن پنج بودن ضمیمه شده است، یا آنچه در خارج وجود دارد ٥ است به تمام معنا در حالی که از آن، عدد بودن که امری مشترک میان انواع عدد است انتزاع میشود؟
مرحوم آخوند غالبا در مورد ماده و صورت میگوید[١] : نسبت ماده به صورت نسبت امر لامتعین است به امر متعین، مثل نسبت جنس به فصل. امر لامتعین و امر متعین ]در خارج[ دو چیز نیستند، بلکه اختلاف اینها در عقل است؛ یعنی وقتی که عقل یک وجود خارجی واحد را تحلیل میکند، به یک اعتبار جنبه مشترکش را اخذ میکند و به آن میگوید «جنس» و به اعتبار دیگر میگوید «فصل». مثل اینکه در باب جسم طبیعی و جسم تعلیمی میگویند «جسم تعلیمی عارض بر جسم طبیعی است» ولی بعد میگویند «این عروضْ در عقل است». جسم از آن جهت که جسم است دارای تعین و تقدر خاصی نیست[٢] ، ولی در خارج و واقع و نفسالامر، جسم همیشه متقدر است و دارای تقدری از تقدرات. حال اگر جسم را از آن جهت که جسم است و منهای تقدرش اعتبار کنیم میشود جسم طبیعی، ولی اگر جسم را با قید تقدرش در خارج و نفسالامر اعتبار کنیم میشود جسم تعلیمی.
[١] . احيانا اين مطلب از كلمات شيخ هم استفاده میشود.
[٢] . يعنی در «جسم بودن» تعين و تقدر خاصی معتبر نيست؛ يعنی در جسم بودنِ جسم معتبر نيست كهمثلا يك متر در يك متر در يك متر باشد يا اينكه حتی متناهی يا نامتناهی باشد.