مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨٢
مجـموعه آثار اسـتاد شهيد مطـهری، جلد ١٢، ص ٣٨٢
تعریف دو متقابل، در مقابل هم قرار بگیرند.) اگر «سکون» را امری عدمی بدانیم و از اول آن را نقطه مقابل «کمال» بگیریم اشکالی پیدا نمیشود. در تعریف «حرکت» میگفتیم «کمال أول لما بالقوة من حیث إنّه بالقوة» و «سکون» میشود عدمِ این کمال اول لما بالقوة من حیث إنّه بالقوة[١] .
اما اگر «سکون» را امری وجودی بدانیم باید «کمال» را جنس مشترک و مقسم حرکت و سکون بگیریم و بگوییم «الحرکةُ کمالٌ و السکونُ کمالٌ». آنوقت اختلاف حرکت و سکون باید یا در قید اول یعنی «اولٌ» باشد و یا در قید دوم یعنی «لما بالقوة»؛ یعنی یا باید در تعریف حرکت بگوییم «کمال اول لما بالقوة...» و در تعریف سکون بگوییم «کمال ثانٍ لما بالقوة...» و یا باید در تعریف حرکت بگوییم «کمالٌ اول لما بالقوة...» و در تعریف سکون بگوییم «کمالٌ اول لما بالفعل» و هیچ کدام از اینها درست نیست.
اما دلیل بطلان وجه اول این است که: «کمال ثانی» در اصطلاحِ اینجا عبارت است از فعلیتی که شیء پس از آنکه فعلیتِ حرکت پیدا کرده به آن فعلیت رسیده است، ]و به عبارت دیگر :[ هر کمال ثانی مسبوق به یک کمال اول است. بنابراین اگر سکون را کمال ثانی بدانیم باید هر سکونی مسبوق به حرکت باشد، در حالی که شرط سکونْ این نیست که مسبوق به حرکت باشد؛ آیا اگر شیئی در عالم وجود داشته باشد که هیچ وقت حرکت نداشته باشد، این شیءْ ساکن نیست؟! پس این که سکون را امری وجودی بدانیم که مسبوق به حرکت است، قطعا غلط است. پس نمیتوانیم سکون را کمال ثانی بدانیم.
اما اگر سکون را مانند حرکت، کمال اول بدانیم، ولی بگوییم «کمالِ اولِ یک مابالفعل است»، لازمه هر سکونی این میشود که ملحوق به حرکت باشد چون لازمه هر کمال اوّلی این است که پشت سرش یک کمال ثانی باشد، و حال آنکه در واقعیتِ سکون، ملحوق بودن به حرکت، شرط نیست، همان طور که مسبوق بودن به حرکت شرط نیست. اگر شیئی داشته باشیم که ازلا و ابدا حرکتی نداشته باشد، بدون شک این شیء ساکن است. پس اگر سکون را امری وجودی بدانیم نمیتوانیم آن را طوری تعریف کنیم که نقطه مقابل حرکت قرار بگیرد.
[١] . در تعريف «سكون» همه قيدها به مضافاليه [يعنی كمال] میخورد نه به مضاف [يعنی عدم.]