فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٣٣ - ارادَة
بود كه در جنت جاودانى باشد و ما را ارادت چنان كه وى در زمين بر مسند خلافت مستند باشد چنان باشد كه ميخواستيم،ابليس عليه اللعنة ميخواست كه مقتداى سفره و برره باشد و ما ميخواستيم كه او پيشواى كفره و فجره باشد اراده ما غالب آمد و حكم ما نافذ گشت.
آدم خواست تا هابيل اشرف اولاد او باشد و اراده ما تعلق بر تفضيل وى بر باقى اولاد گرفته بود و آخر الامر فرمان ما راجح آمد،نوح را مراد آن بود كه كنعان اعز اولاد وى باشد و ما را نظر عنايت متوجه احوال سام بود همچنان شد كه ارادۀ ما بود،ابراهيم..ميخواست و اراده ما تعلق بآن نپذيرفت هر چند جد و اهتمام نمود سعى وى مشكور نيفتاد موسى در طلب ديدار ما هر چند جد و اهتمام نمود چون موافق بر اراده ما نبود مقرون به اجابت نگشت،فرعون بىعون هلاك موسى ميخواست،سيصد هزار كودك بنى اسرائيل را الا ما شاء اللّه درين آرزو بقتل رسانيد اما چون ارادۀ ما حيات موسى و هلاك فرعون بود لاجرم آنچه مخالف مراد او بود بر طبق ارادۀ ما تحقق پذيرفت.داود را اراده چنان بود كه پسر بزرگتر وى ميثا خليفه و قائم مقام وى باشد و ما را خواست آن بود كه فرزند خوردترين وى سليمان بر مسند خلافتش بنشيند،ارادۀ او مغلوب افتاد و خواست ما غالب آمد،حضرت مصطفى(ص)خواست كه ابو طالب را بخلعت ايمان و زينت عرفان محلى و مزين گرداند و وحشى را بزخم تيغ بىدريغ بقعر جهنم رساند چون خواست آن حضرت با ارادۀ ما موافق نيفتاد لاجرم بتوقيع «إِنَّكَ لاٰ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ» او را از تصرف در ممالك ربوبيت معذور داشتيم و رقم معذرت «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ» بر عنوان منشور معاملتش بنگاشتيم ارادات ايشان در برابر ارادۀ ما بخير بر نمىآيد،عاقل آنست كه در جنب ارادۀ الهى خواست خود در باقى كند و در مقام رضا بقضاى خداوندى جل و علا ثبات و استقامت ورزد تا همه كارها بمراد وى شود و بسعادت دارين مشرف گردد.
در خبر است كه در هر صباح كه صبح مستطير از دريچه فلك اثير چهرۀ منير بسكان قطان اين خاكدان دنيا بنمايد و بمقداح نور و ضياء مهرهاى كواكب سيم سيما را از روى اين نطع فلك لاجوردى مسلك در ربايد،ملكى از طارم فلك بسمع هر يك از معتكفان زواياى اين بسيط غبرا اين ندا در دهد.
و از جناب قدس خداوندى جل ذكره چنين خطاب گرداند كه«عبدى تريد و انا اريد و لا يكون الا ما اريد»بنده من تو ميخواهى و من ميخواهم و نباشد مگر آنچه من ميخواهم اگر راضى نشوى بآنچه من ميخواهم ترا در رنج افكنم بدان چه تو ميخواهى و بحصول نپيوندد مگر آنچه من ميخواهم.
معين الدين هروى گويد:
بيا ساقى و مستان را بميخانه صلا در ده
من دردى كش ديرينه را جام صفا در ده
نمىخواهم مى باقى كه در آخر خمار آرد
اگر مى ميدهى،بارى از آن جام بقا در ده
چه ساقى در خور هر كس مى اندر جام مىريزد