فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٤٦٥ - پَرْدۀ حَدَثان
پرتو شيخ است آن تقليد شيخ
چون ببيند شادى از تأييد شيخ
چون سبد بر آب و نورى بر زجاج
گر ز خود دانند آن باشد لجاج
پَرده
-(اصطلاح عرفانى)پرده،حاجب ميان حق و بنده است و مانعى را گويند كه ميان عاشق و معشوق باشد و از لوازم طريق باشد از جهت معشوق.
عطار گويد:
اى پردهساز گشته در اين دير پرده در
تا كى چو كرم پيلهنشينى به پرده در
چون كرم پيله پردۀ خود را كند تمام
زان پرده گردد ار كند اين پرده پرده در
* دلم از پرده برون شد كجائى اى مطرب
بنال هان كه از اين پرده كار ما بنواست
عطار گويد:
در پرده نيستى هم آواز
چون نالۀ نيم خواب مستان
چون هيچ نشان نيابىاز خود
تيرى بنشانه راست بنشان
* پردۀ پندار كان چون سد اسكندر قويست
آه خونالود من هر شب به يك يا رب بسوخت
روز ديگر پردۀ ديگر برون آمد ز بر
پردۀ ديگر ببازيهاى ديگر شب بسوخت
حافظ گويد:
ساقى بيا كه يار ز رخ،پرده برگرفت
كار چراغ خلوتيان باز در گرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جوانى ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق كه مفتى ز ره برفت
و آن لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
بعضى از تركيبات:پرده انس،پردۀ خمول،پردۀ تقدير،پرده صفات،پردۀ عدم، پرده عصمت،سراپرده عقل،پردۀ ناموس، پرده قرب،پرده وقت(از تفسير حدائق ص ١٥٦،٣٥٩،٢٢٢،٦٧٧،٣٩٥).
مولانا گويد:
پرده اى ستار از ما وامگير
باش اندر امتحان ما را مجير
* پردههاى ديده را داروى صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آينۀ دل چون شود صافى و پاك
نقشها بينى برون از آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقاش را
فرش و دولت را و هم فراش را
چون خليل آمد خيال يار من
صورتش بت معنى آن بتشكن
* پردهها را اين زمان برداشتيم
حسن را بىواسطه افراشتيم
زانكه بس با عكس من در تافتى
قوت تجريد ذاتم يافتى
چون از اين سو جذبۀ من شد روان
او كشش را مىنبيند در ميان
مغفرت خواهد ز جرم و از خطا
از پس آن پرده از لطف خدا
* پردهبردار و برهنه گو كه من
مىنگنجم با صنم در پيرهن
گفتم ار عريان شود او در عيان
نى تو مانى نى كنارت نى ميان
پَرْدۀ حَدَثان
-(اصطلاح عرفانى) ماديات و علائق مادى:و از حدثان پردۀ حدثان بردارد و از خيام ازل عروس وحدت پديد آيد و بعد از خزان نيستى،نوروز