فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٣٨٨ - بَحْر وُحْدانىّ
درياى نور را ديدهام،نورى بود نامحدود و نامتناهى و بحرى بود بىپايان و - بيكران و فوق و تحت و يمين و يسار و پيش و پس نداشت در اين نور حيران مانده بودم...اى درويش هر سالكى بدين درياى نور نرسيد و در اين دريا غرق نشد،بوئى از مقام وحدت نيافت و هر كه بمقام وحدت نرسيد و بلقاى خدا مشرف نشد و هيچ چيز را آن طور كه هست نديد و ندانست نابينا آمد و نابينا رفت و علامت اينكه كسى در اين درياى نور غرق شده باشد اين است كه با خلق عالم بصلح باشد،با همه بنظر شفقت و محبت نگرد مودت و معاونت از هيچ كس دريغ ندارد،هيچ كس را بىراه و گمراه نداند و همه را در راه خدا داند.
عزيزى حكايت كند كه چندين سال خلق را بخداى خواندم هيچ كس سخن من قبول نكرد،نوميد شدم و ترك كردم و روى بخدا آوردم.چون بحضرت خداى رسيدم،جمله را در آن حضرت حاضر ديدم،جمله در قرب بودند.اين است معنى بحر محيط و بحر هستى.(رجوع شود به انسان كامل عزيز الدين نسفى ص ٤٨)
بَحْرِي بِلا شَاطئ
-يعنى درياى من بىساحل و بىپايان است و بعبارت ديگر در حالى هستم كه آن را پايان نباشد.اين اصطلاح را شبلى بكار برده است در مقام سكر و تحير(مصباح الانس ص ٣٤٦- لمع ص ٣٦٥).
بَحْرِ بىقَعْر
-بحر بىپايان بحر بىقعر است تنها علم نيست كوه و صد كوهست تنها حلم نيست رجوع به بحر بىپايان شود.
بَحْرِ مَعْنى
خزف ظرف آمد در او معنى چو آب
بحر معنى عنده ام الكتاب
بحر تلخ و بحر شيرين هم عنان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
وانگه اين هر دو ز يك اصلى روان
درگذر زين هر دو رو تا اصل آن
-بَحْرِ تَلْخ
:رجوع به بحر شود.
بَحْرِ تَنْ
:
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
بَحر جان
-:
رحمت و رضوان حق در هر زمان
باد بر جان روان پاكشان
حق آن نور و حق روحانيان
كاندران بحرند همچون ماهيان
* بحر جان و جان بحر ار گويمش
نيست لايق نام تو ميجويمش
بحر جان افزا و بحر پر حرج
در ميان هر دو بحر اين بر مرج
*
بَحْرِ عِلْم
:
بحر علمى در نمى پنهان شود
در سه گز تن عالمى پنهان شود
بَحْر وُحْدانىّ
:
بحر وحدانيست جفت و زوج نيست
گوهر و ماهيش غير موج نيست