فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٢٢ - آينۀ دل
چون ز خود ياد كنند آينه گردد تيره
چون ازو ياد كنند آينه رخشان بينند
و از آن جهت انسان نمودار وجود احديت و مراتب لاهوت است كه آنچه در آنجاست بنمايد.
صوفى بيا كه آينه صافى است جام را
تا بنگرى صفاى مى لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
كاين حال نيست زاهد عاليمقام را
عنقا شكار كس نشود دام باز چين
كانجا هميشه باد بدست است دام را
عطار گويد:
آن آينۀ تو سياه رويست
او را چه خبر كه ماه رويست
آن آينه مىزداى پيوست
كورا گه پشت و گاه رويست
كز عشق چو آفتاب گردد
هر ذره اگر سياه رويست.
مغربى گويد:
رخ زيباى تو را آينۀ مىبايد
كه رخت را بتو ز انسان كه توئى بنمايد
چون نظر بر رخ زيباى تو مىاندازم
حسن مجموعۀ تو در نظرم مىآيد
ديده از ديدن خوبان جهان بربندد
هر كه بر روى تو يك لحظه نظر بگشايد
در رياض العارفين گويد:آينه عبارت از مظهر است خواه علمى باشد خواه ذهنى و خواه خارجى(رياض العارفين ص ٣٨).
از جمله تركيبات آن در معانى عرفانى
آيينۀ جان
:
مولانا گويد:
آينۀ آهنى براى لونها است
آينۀ سيماى جان سنگين بها است
آينۀ جان نيست الا روى يار
روى آن يارى كه باشد آن ديار
آينۀ كلّ
:
مولانا گويد:
گفتم اى دل آينۀ كل را بجو
رو بدريا كار برنايد ز جو
ديدۀ تو چون دلم را ديده شد
صد دل ناديده غرق ديده شد
آينۀ كلى ترا ديدم ابد
ديدم اندر چشم تو من چشم خود
گفتم آخر خويش را من يافتم
در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت و همم كان خيال تست هان
ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد
كه منم تو،تو منى در اتحاد
اندرين چشم منير بىزوال
از حقايق راه كى يابد خيال
آينۀ دل
:
مولانا گويد:
آينۀ دل چو شود صافى و پاك
نقشها بينى برون از آب و خاك
هم بينى نقش و هم نقاش را
فرش و دولت را وهم فراش را
چون خليل آمد خيال يار من
صورتش بت معنى آن بتشكن