فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٣٢ - جَدْى
جبْهَه
-(اصطلاح نجومى)و دهمين منزل از منازل قمر بود و علامت آن چهار ستاره است بر گردن و سينۀ اسد بر اين صورت:و از اين چهار كوكب آنكه بر جنوب اسد است اعظم بود چون از قدر اول است و آنكه در شمال اسد است با آن ستارۀ كه در جنب كوكب اعظم است هر دو از قدر ثالثاند و آن ديگر از قدر ثانى و بزعم عرب اين چهار كوكب بر پيشانى اسدند و از اين جهت جبهه گويند.
(بفتح جيم و با آمدم است).
(از بيست باب).
جُبَّه
-لباس خاص اهل الله بود و كنايت از وجود كامل است كه فرمود:ليس فى الجبة سوى الله.
(بضم جيم و فتح و تشديد باء).
جَدَل
-(اصطلاح منطقى)جدل يكى از صناعات خمس منطقى است و عبارت از قياسى است كه از قضاياى مشهور تشكيل شده باشد و يا هر چه مفيد رأيى باشد مشهور يا مقتضى الزامى باشد آن را جدل خوانند و مبادى در جدل مشهورات بود و استعمال حق غير مشهور در اين صناعات مغالطه باشد.
(اساس الاقتباس ص ٣٤٢،٤٥٥).
از نظر تاريخى كلمۀ جدل تحولات و تطوراتى از لحاظ مراد و مقصود پيدا كرده است چنانكه فلاسفه بدوا جدل را بر مسائل ما بعد الطبيعة اطلاق مينمودند و در دورهاى بعد و عصر مدرسى اطلاق بر يكى از مواد درسى ميشده است و كم كم بمعناى نوعى مناقشه و استدلال عقيم بكار برده شده است كه همان جدل بمعناى خاص منطقى باشد.
(از دستور ج ١ ص ٣٧٥).
جِدَه
-جده يا ملك يكى از مقولات نهگانۀ عرضى است كه عبارت از هيأت محاط بودن است بنحوى كه محيط و محاط با هم منتقل شوند يعنى هر گاه محاط منتقل شود محيط نيز منتقل گردد و از آن تعبير بملك و له هم شده است.
قطب الدين گويد:و گاه باشد كه تعبير از آن بملك كنند و آن بودن جسم باشد در محيطى بكل او يا ببعض او بر وجهى كه محيط بانتقال محاط به منتقل شود.
(درة التاج جزء سوم از بخش نخستين ص ٩٨-دستور ج ١ ص ٣٨٥).
«الجده هيئة تحصل لاجل ما يحيط».
(از شرح منظومه ص ١٣٨).
جَحْد
-(اصطلاح ادبى)جحد در لغت انكار كردن است و نزد اهل ادب اطلاق شود بر كلامى كه دلالت بر انكار كند و بر فعل منفى بلم نيز اطلاق شود مانند «لم يكتب»(از كشاف ج ١ ص ٢١٣).
جَدْع
-(اصطلاح ادبى)نزد عروضيان اسقاط دو سبب باشد از مفعولات و ساكن كردن تاء آن كه لات بماند نقل بفاع شود بجاى او فعل نهند چرا كه فاع بىمعنى است.
(از كشاف ج ١ ص ٢٥٣-دره نجفى ص ٣٣).
جَدْى
-بفتح جيم(اصطلاح نجومى و هيوى)و يكى از صور بروج دوازدهگانه بود و آن شامل ٢٨ كوكب داخل در صورت بود و در اطراف ستارۀ از ستارگان مرصوده نبود.
(از صور الكواكب ص ٢٢٣).
و طبيعت وى سوداوى بود و از بروج سنبله است.شرف مريخ و هبوط مشترى و وبال قمر بود.