فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٧٤ - أَجزاءِ الْعِلّة
عدم اجزاء بيك معنى درست است لكن تصوير مسأله بطريق فوق است.
(از كفايه ج ١ ص ١٢٤-١٢٧-التلويح ص ٤٩٢-قوانين ص ١٢٩).
أجزاء بالاسر- أجزاء بشرط اجتماع أجزاء خارجيّه- أجزاء داخليّه- اين اصطلاحات عقلى و اصولى است اجزاء هر امرى و مركبى را اعتباراتى است بدين شرح ١ لحاظ آنها انفرادا ٢ لحاظ آنها بشرط اجتماع بنحوى كه اجتماع ملحوظ در آنها باشد ٣ لحاظ آنها با اجتماع نه بشرط اجتماع ٤ لحاظ آنها بطور لابشرطى نه بشرط اجتماع نه بشرط عدم اجتماع.در مقدمۀ واجب بيان شده است كه مقدمه عبارت از نفس اجزاء بالا سر است و ذو المقدمه اجزاء بشرط اجتماع است و اجزاء خارجيه شىء عبارت از ماهيت مأخوذ بشرط لا است و بالجمله اجزاء خارجيه عبارت از اجزائى ميباشد كه خارج از ذات و ماهيت شىء است و اجزاء داخليه اركان و مقومات ماهيتاند و اجزاء بالاسر اجزاء با لحاظ اجتماعاند كه گويد«ان المركب ليس الانفس الاجزاء باسرها»كه با لحاظ انفراد هر يك اجزاء مركباند و با لحاظ اجتماع نفس مركباند نه بشرط اجتماع و اجزاء بشرط اجتماع آن باشد كه اجتماع شرط و قيد در آنها باشد(از كفايه ج ١ ص ١٤٠).
أَجزاءِ اصلى
-(اصطلاح كلامى) متكلمان و بعضى از فلاسفه ميگويند بعد از مفارقت نفس از بدن و تلاشى جسد چيزى باقى مىماند و نفس،امرى را از جسد با خود نگه مىدارد كه دستخوش حوادث و تحولات نيست و معاد جسمانى را از همين راه توجيه مينمايند و اشكالاتى كه در زمينۀ تبديل اجساد باجساد ديگر وارد شده است از اين راه دفع كردهاند.
در تصوير آن چيزى كه از جسد باقى مينمايد نظريات و عقايدى چند اظهار شده است بعضى ميگويند آنچه از اجساد باقى ميماند هيولاى مخصوص با بدان است بعضى ديگر ميگويند آنچه باقى ميماند جوهر فرد است.
محى الدين عربى گويد بعد از مفارقت نفس از بدن تمام مواد و اجزاء بدن متلاشى ميگردد و معاد روحانى است رجوع شود به حشر و معاد.و(از اسفار ج ٤ ص ١٥٨)
أَجزاءِ انْفِصالىّ
-رجوع شود به- اجزاء وهمى
أَجزاءِ انْفِكاكِىّ
-رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ تَحْلِيْلِىّ
-رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ حَدّى
-رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ عَقْلِىّ
-رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ الْعِلّة
-(اصطلاح فلسفى، فقهى)مراد از اجزاء علت هر يك از اجزاء ميباشد كه پس از اجتماع،علتى را بوجود آورند«و الفرق بين الاجزاء العلة