فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٨ - آتش شَهوَت
از اباق بود و آن فرار و تمرد باشد و در اصطلاح مملوكى باشد كه از يد تصرف مالك خود فرار كرده باشد(از دستور ج ١ ص ١٤).
آتش
-(در اصطلاح عرفان)لهيب عشق الهى:
عطار گويد:
در دلم افتاده آتش ساقيا
ساقيا آخر كجائى هين بيا
هين بيا كز آرزوى روى تو
بر سر آتش بماندم ساقيا
و نيز گويد:
همان آتش كه در حلاج افتاد
همان در روزگارم اوفتادست
مولوى گويد:
اى گرفته آتشت زير و زبر
اين چنين زير و زبر خوش نيستم
خواجه عبد اللّه گويد:خداوندا ميجويم،با ديدهور ميگويم،كه دارم؟ چه جويم؟كه بينم؟چه گويم؟شيفتۀ اين جستجويم،گرفتار اين گفت و گويم، خداوندا خود كردم و خود خريدم،آتش بر خود،خود افروزانيدم،از دوستى آواز دادم،دل فرا ناز دادم،مهربانا اكنون كه در غرقابم دستم گير كه گرم افتادم(از عدة الابرار ج ٣ ص ٩٥).
مولوى گويد:
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
تركيبات:در معانى عرفانى
آتش امتحان
-آتش نمروديان كه بر حضرت ابراهيم سرد و سالم شد.
جامى گويد:
ز آتش امتحان چو ابراهيم
خالص آمد چو زر ناب سليم
قدسيان پيش او شدند عيان
كه رسوليم از جهان جهان
آتش شَوق
-رجوع بشوق شود.
آتش عِشق
-لهيب و شور عشق كه عاشق را ميسوزد.خواجه عبد اللّه گويد:
آتش عشق درو زن تا هر چه نسبت ما ندارد سوخته شود،پس بجاروب حسرت بروب تا اگر چيزى مانده بود از هواى نفس كه بآتش عشق نسوخته است جاروب حسرتش برويد كه عروس وصل ما با هواى نفس تو نسازد:
اى برادر روى ننمايد عروس دين ترا
دل ز عشقت آتشافشان خوشترست
هر كه خورد از جام عشقت قطرهاى
تا قيامت مست و حيران خوشترست
تا تو پيدا آمدى پنهان شدم
زانكه با معشوق،پنهان خوشترست
آتش شَهوَت
-غليان شهوت و هواى نفس را گويند.
آتش شهوت نسوزد اهل دين
باغيان را برده تا قعر زمين
* * *
آتش شهوت كه شعله ميزدى
سبزۀ تقوى شده نور هدى
آتش خشم از شما هم حلم شد
ظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ايثار شد
وان حسد چون خار بد،گلزار شد