فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٣٨٠ - بت
باده نهانى خوريد بانگ جرس كم كنيد
نيست جز از نيستى سيرت آزادگان
در ره آزادگان صحو و درس كم كنيد
راه خراباتيان جز بمژه نسپريد
مركب طامات را زين هوس كم كنيد
مجمع عشاق را قبله رخ يار و بس
چون بنماز اندريد روى به پس كم كنيد
بانگ نماز و اقامت
-رجوع شود به اذان و اقامت.
بانگ ناى
-(اصطلاح ذوقى)نداى حقيقت كه خاص نفوس مقدسه است.
نالۀ نفوس ناطقه از آنكه گرفتار اين تن خاكى شدهاند و از بد حادثه و گناهى كه پدر آدميان يعنى آدم ابو البشر مرتكب شد گرفتار اين جهان مادى شدهاند چنانكه حافظ گويد:
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
مولانا گويد:
آتش است اين بانك ناى و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
نى حريف هر كه از يارى بريد
پردههايش پردههاى ما دريد
بت
-(اصطلاح ذوقى)مطلوب و مقصود و معشوق را گويند.
مولوى گويد:
آن بت شيرين لقاى ماهرو
در تعجب ماند از مردى او
با بت زنده كسى چون گشت يار
مرده را كى دركشد اندر كنار
جامى گويد:
هر كجا جلوه كند آن بت چالاك آنجا
خواهم از شوق كنم جامۀ خود چاك آنجا
مزن آتش بمن اى آه در آن كوى مباد
دود خيزد ز سر اين خس و خاشاك آنجا
مبريدم ز سر راهش اگر ميرم زار
بگذاريد خدا را كه شوم خاك آنجا
شدم آوارۀ شهرى بگرفتارى دل
كو ز خونريز غريبان نبود باك آنجا
در شرح گلشن راز گويد:و بمعناى جسم و ماده و هوى و هوس آمده است.
* بت شكستن گيرم ابراهيموار
كو بت تن را فدا كردى بنار
بتپرستى گر گرفتار خودى نه حق پرست
در طريقت بىخودى اصل عبادات آمدست
تا اسيرى از خود و فانى و باقى شو بدوست
ساقى ميخانه و پير خرابات آمدست
عراقى گويد:
هرگز بت من روى بكس ننمودست
اين گفت و مگوى مردمان بيهودست
آن كس كه ترا براستى بستود است
او نيز حكايت از كسى بشنودست
و بمعناى نفس اماره است:
مولوى گويد:
من نيم در عهد ايمان بت پرست
بت بر آن بت پرست اولى ترست
مادر بتها بت نفس شماست
زانكه آن بت مار و اين بت اژدهاست
آهن و سنگست نفس و بت شرار
آن شرار از آب ميگيرد قرار