فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٢٠ - تَشْبيب
دايرۀ افق است كه بر مبدأ قسم اول و هفتم كه طالع است گذرد يعنى دايره افق حقيقى و دوم دايره نصف النهار است كه مبدأ قسم دهم و چهارم است و در اين بيوت اربعه كه از اين دواير پديد آيد اختلافى نيست و ديگر دواير ارباع اول سموت و يا ارباع دايرۀ سماوات كه واقع است ميان افق و نصف النهار كه چهار دايرهاند.
(از بيست باب ملا ظفر و رجوع شود به طالع).
تَسْهيم
-(اصطلاح ادبى)نزد اهل عروض آن بود كه شاعر نسق شعر بر وجهى نهد كه بعضى از آن بر بعضى دلالت كند و چون صاحب طبعى يك مصراع از آن بشنود بداند كه ما بعد آن چه تواند بود مانند:
خون عاشق مباح داشت بتم
باز وصلش حرام داشت مدام
نه مباح است آنچه داشت مباح
نه حرامست آنچه كرد حرام
كه چون شنود كه نه مباح است آنچه داشت مباح،خود دريابد كه نه حرام است آنچه داشت حرام(از المعجم ص ١٧٧) رجوع بارصاد شود.
تَشابُهُ الأطْراف
-(اصطلاح ادبى) و آن را تسبيغ هم گويند و آن چنان باشد كه ناثر يا شاعر هر سجع و قافيه كه در نثرى يا نظمى آورد همان را اعاده دهد در اول بيت مانند «وَعْدَ اللّٰهِ لاٰ يُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لاٰ يَعْلَمُونَ يَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا) شعر پر از شقايق شده است فراز تل و دمن
فراز تل و دمن بود چوكان يمن
بود چوكان يمن زلاله صحن و چمن زلاله صحن چمن بگونه چون بهر من
تفتازانى آرد كه تشابه الاطراف نوعى از مراعات نظير است و از محسنات بديعى و معنوى است و آن باشد كه كلام ختم شود بآنچه مناسب با ابتداء كلام باشد در معنى و گاه تناسب ظاهر است مانند «لاٰ تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» كه لطيف مناسب با غير مدرك با بصار است و خبير مناسب با بودن او است مدرك اشياء(از مطول ص ٣٥٢-درۀ نجفى ص ١٢٥).
در ابداع آرد:تشابه الاطراف آنست كه متكلم لفظ آخر بيت را در اول بيت ديگر اعاده كند يا لفظ آخر مصراع را در اول مصراع ديگر بياورد و بعضى آن را موصول ناميدهاند.
ظهير گويد:
نوروز فرخ آمد و بوى بهار داد
بوى بهار نكهتى از زلف يار داد
يارى كزو وظيفه نوروز خواستم
گفت از لبم رطب دهم از غمزه خاردار.
اى ابر بهار خار پروردۀ تست
اى خار درون غنچه خون كردۀ تست
اى غنچه عروس باغ در پردۀ تست
اى باد صبا اين همه آورده تست
(از ابدع ص ١٣١)
تَشافُع
-(اصطلاح فلسفى)حالت تماس تالى را از آن جهت كه تالى است تشافع گويند و اما التشافع فهو حال مماس تال من حيث هو تال.
(از شفا ج ١ ص ٨٤) بهم پيوستن دو امر.دو امرى كه كاملا جفت شده با يكديگر پيوسته باشند.
تَشْبيب
-(اصطلاح ادبى)در لغت ذكر