فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٣٨٤ - بَحرِ بىپايان
رقص بر شعر نو و ناله نى خوش باشد
خاصه رقصى كه در آن دست نگارى گيرند
بَحْت
-(اصطلاح فلسفى)بحت يعنى محض وجود بحت يعنى وجود محض و غير مشوب با ماهيت چنانكه گويند ذات حق وجود بحت است يعنى وجود محض و غير مشوب با ماهيت است و مركب از دو امر كه يكى وجود و ديگرى ماهيت باشد نيست و بلكه واجب و وجود محض است و يا گويند نفس و موجودات بالاتر از آن وجودات بحتهاند يعنى از جهت تجرد محضى كه دارند مثل آنكه وجودات محضۀ غير مشوب و مخلوط با ماهياتاند و در هر حال گاه باشياء و موجوداتى كه در مرتبۀ اعلى و اشرفاند مانند عقول و نفوس مجرده وجودات بحته گويند.
(اسفار ج ٣ ص ٥٧)
بَحْث
-(اصطلاح فلسفى)بحث در لغت بمعناى تفتيش و تفحص است و در اصطلاح آداب مناظره اثبات نسبت ايجابى يا سلبى است از راه دليل و برهان و حمل اعراض ذاتيه است بر موضوع علم و بيان احكام و احوال چيزى است بطريق برهان و بعضى گويند بحث عبارت از حمل چيزى بر چيزى و يا اثبات نسبت جزئيه است بطريق برهان.
(دستور ج ١ ص ٢٣١)
بحر
-(اصطلاح عرفانى،عروضى) بحر مقام ذات و صفات بىنهايت حق است كه تمام كائنات امواج بهر نامتناهى اويند،و عالم وجود كلى است.
عراقى گويد:
آن بحر كه موج او است دريا
و آن نور كه ظل او است اشياء
و بالاخره مقام وحدت بحريست،و مقام كثرت امواج بحرند.
(شرح گلشن ص ٢٩٩).
عطار گويد:
بحريست،غير ساخته از موجهاى خويش
ابرى است عين قطره،عدد بار آمده
اين را مثال چيست،بعينه يك آفتاب
كز عكس او دو كون پر انوار آمده
شاه نعمت اللّه گويد:
عشق او بحريست ما غرقه در او
بود در او بحر بىپايان ما
اى كه گوئى جان به جانان ميدهم
جان چه باشد پيش آن جانان ما
تركيبات مستعمل آن در كلمات عرفا:
بَحرِ بىپايان
عطار گويد:
فرو رفتم بدريائى كه نه پا و نه سر دارد
ولى هر قطرۀ از وى بصد دريا اثر دارد
ز عقل و جان و دين و دل بكلى بيخبر گردد
كسى كز سر اين دريا سر موئى خبر دارد
چه گردى گرد اين دريا كه هر كو مرد اين ره شد
ازين دريا بهر ساعت تحير بيشتر دارد
ترا با جان مادرزاد ره نبود درين دريا
كسى اين بحر را شايد،كه صد جانى دگر دارد
تو هستى مرد صحرائى چه بشتابى درين دريا
كه با هر قطرۀ دريا دل مردان بسر دارد