فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٤٨٤ - تجريد
آن برگ گل است يا بناگوش
يا سبزه بگرد چشمۀ نوش
***
آينه در پيش آفتاب نهاده است
بر در آن خيمه يا شعاع جبين است
***
توئى برابر من يا خيال در نظرم
كه من بطالع خود هرگز اين گمان نبرم
(از ابدع ص ١٠٦-١٠٨) در زير امر اوست جهان يا جهان خود اوست
يا رب خدايگان جهان است يا جهان
*** گلى يا سوسنى يا سرو يا ماهى نمىدانم
از اين آشفتۀ بيدل چه ميخواهى نمىدانم
تَجديدُ المَطْلَع
-(اصطلاح بديعى)آنست كه شاعر قبل از تخلص بمدح يا هجو يا تهنيت يا تعزيت بيتى آورد كه لفظا و معنا شايستۀ مطلع قصيده باشد يعنى هم او را قافيه و هم روى در هر دو مصراع باشد.مثال از فارسى(منوچهرى) ساقى بيا كه امشب ساقى بكار باشد
زان ده مرا كه رنگش چون گل انار باشد
مى ده چهار ساغر تا خوشگوار باشد
زيرا كه طبع مردم را هم چهار باشد
باده خوريم روشن تا روزگار باشد
خاصه كه ماهروئى اندر كنار باشد
(از ابدع ص ١٠٩)
تَجْربه
-(منطق)رجوع باستقراء شود
تَجَرُّد
-(اصطلاح عرفانى)تجرد خود را از علايق دنيوى مبرا كردن است تا آماده شود براى شهود حقايق و ممكن است او را خداى مجرد كند براى مشاهده حق و حقايق،زيرا كه كسى كه ظاهر خود را از علايق دنيوى مجرد كند خداوند باطن او را پاك خواهد كرد(از شرح كلمات بابا ص ٢٢٢).
و جردت فى التجريد عزمن تزهدا
و آثرت فى نسكى اجابة دعوتى
شاعر گويد:
مجرد باش چون عيسى مريم
تبرا كن چو ابراهيم ادهم
ز پيش از مرگ ازين بستان گذر كن
سر او باغ و بستانى دگر كن
تجريد
-(اصطلاح عرفانى و فلسفى) تجريد مجرد شدن است و مجرد كسى باشد كه برهنه باشد و در اصطلاح عرفاء آنست كه ظاهر او برهنه باشد از اغراض دنيوى و چيزى در ملك وى نباشد و باطن او برهنه باشد از اعواض يعنى بر ترك دنيا از خداوند چيزى طلب نكند و از عرض دنيا چيزى نگيرد و بر ترك آن هم عوض نخواهد،نه در دنيا،نه در عقبى بلكه ترك دنيا را از آن جهت كند كه دنيا را چيزى نداند و خود را مشغول به امرى نكند كه عبادت حق را فوت كند و بداند كه مال دنيا را ارزشى نيست كه بتوان پاىبند بدان شد و حطام دنيا وبال اهل دنيا است(شرح تعرف ج ٤ ص ١٧).
و بمعنى خالى شدن قلب و سر سالك است از ما سوى الله و بحكم «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ» بايد آنچه موجب بعد بنده است از حق،از خود دور كند.(نفحات ص ١٣٠-شرح منازل ص ٢٢٣) و تجريد يا ظاهر است كه عبارت از اعراض از دنيا است و يا باطن كه عدم توقع عوض است و كمال تجريد آنست كه سر او مجرد شود از مقامات و احوال كه بر مقامات و احوال هم اعتماد نكند.