فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٢٤ - جام مى
شاه نعمت الله گويد:
نقشش نه خيالى است كه در خواب توان ديد
يا ماه هلالى است كه در آب توان ديد
هر ديده كه او مست شد از جام الهى
در شيخ عيان بيند و در شاب توان ديد
حافظ گويد:
بسر جام جم آنگه نظر توانى كرد
كه خاك ميكده كحل بصر توانى كرد
مباش بىمى و مطرب كه زير طاق سپهر
بدين ترانه غم از دل بدر توانى كرد
گدائى در ميخانه طرفه اكسيريست
گر اين عمل بكنى،خاك زر توانى كرد
هر آنكه راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم
چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
جامِ جَهانْ نَما
-قلب عارف كامل است و باطن مرد حق است.
عراقى گويد:
در جام جهان نماى اول
شد نقش همه جهان مشكل
جام از مى عشق برتر آمد
گشت اين همه نقشها ممثل
يك جرعه و صد هزار ساغر
يك قطره و صد هزار منهل
هر ذره از اين نقوش و اشكال
بنمود همه جهان مفصل
بگذر تو از اين قيود مشكل
تا مشكل تو همه شود حل
در جام جهاننماى اول
شد نقش همه جهان مشكل
خورشيد وجود بر جهان تافت
گشت آن همه نقشها مشكل
يك روى و هزار آينه بيش
يك مجمل و اين همه مفصل
هست اين همه نقشها و اشكال
نقش دومين چشم احول
در نقش دوم اگر بينى
رخسارۀ نقش بند اول
معلوم كنى كه اوست موجود
يابى همه چيزها مخيل
جام گيتىنما
-(اصطلاح عرفانى)دل و قلب مؤمن و عارف كامل است.
شاه نعمت الله گويد:
جام گيتىنماست اين دل ما
خلوت كبريا است اين دل ما
در دل ما جز او نمىگنجد
روز و شب با خداست اين دل ما
اميدى گويد:
بيا ساقى آن جام گيتىنما
كه از جم رسيدست دورش بما
بمن ده كه دوران گيتى مدام
ز دستى بدستى رود همچو جام
بيا ساقى آخر بياسا دمى
دمى بيغمى بهتر از عالمى
اميدى گويد:
بيا ساقى آن جام گيتى فروز
چراغ شب و روشنايى روز
بمن ده كه شد روزگارم سياه
خلاصم كن از گردش مهر و ماه
جام مى
-(اصطلاح عرفانى)دل شيخ است كه پر از بادۀ معرفت است و تجليات انوار حق است.
مولوى گويد:
جام مى هستى شيخ است اى فليو
كاندر او اندر نگنجد بول ديو
پر و مالامال از نور حق است