فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٥٥٧ - التَّغايُر
از ناحيه بعضى ديگر بدست آورند بايد بواسطۀ معاملات ارادى انجام شود[و بدست آيد]و آنگونه منافعى كه راه بدست آمدن آنها اين باشد كه از ساير انواع ديگر اكتساب و بهرهبردارى شود بناچار بايد بواسطۀ غلبه بر آنها باشد زيرا انواع ديگر را نطق و قدرت تكلم نبود تا بتوانند معاملات ارادى انجام دهند.
اينان گويند آنچه براى افراد انسانى طبيعى است اين امر است و اما انسان مغالب و غلبهجو از آن جهت كه مغالب و غلبهجو بود طبيعى نبود.
و از همين جهت است كه چون بناچار در جامعههاى انسانى امتها و يا طوائفى وجود دارند خارج از حد عادى و خصايص طبيعى انسان كه همواره براى بدست آوردن خيرات ديگران خواستار غلبه يافتن بر آنهااند ،امت و طايفههاى طبيعى انسانى را ناچار كرده است كه گروهى از بين خود برگزيده مجهز نمايند تا هرگاه آنگونه انسانهاى غير طبيعى بر اينان حمله كرده خواستار مغالبت بر اينها باشند به مدافعت از آنها بپردازند و اگر بر اينها غلبه كرده باشند در جهت استرداد و استيفاء حقوق قوم خود در صدد مغالبت با آنان برآيند و بدين ترتيب در هر طايفۀ دو گونه قوت پديد مىآيد يكى قوتى كه بواسطۀ آن دفاع و غلبه بر طايفۀ ديگر انجام ميشود و ديگر قوتى كه بواسطۀ آن معاملات ارادى انجام ميشود و البته در شأن آن نيرويى كه بواسطۀ آن مدافعت انجام ميشود اين نبود كه اين كار را باراده و خواست خود انجام دهند.و بلكه بواسطۀ حوادث و عواملى كه از خارج وارد بر آن ميشود ناچار باين كار خواهد شد و اينان بر طريقت و روشى هستند ضد روش آنان زيرا آنان معتقدند كه مسالمت امرى است كه بواسطۀ عوامل وارد از خارج بايد معمول گردد و دسته ديگر عقيده دارند كه مغالبت بواسطۀ عوامل وارد از خارج بايد معمول گردد پس از اين راه اين رأى و عقيدتى كه ويژه مدينههاى مسالمت بود پديد مىآيد.
(رجوع شود به ترجمه آراء اهل مدينه ص ٣٣٩-٣٤٢)
التَّغايُر
-(اصطلاح بديعى و فلسفى) در بديع آنست كه متكلم بر وجه لطيفى مدح كند آنچه را كه نزد عموم نكوهيده است يا قدح كند آنچه را كه نزد ديگران ستوده است و بعضى اين صنعت را دو قسم كردهاند (تحسين ما يستقبح و تقبيح ما يستحسن) مثال پارسى غضايرى گويد:
روا بود كه من از بار شكر نعمت شاه
فغان كنم كه ملالم گرفت ازين منوال
چه شعر شكر فرستم ازين سپس بر شاه
جز اينكه خواهم گفتن همى بغنج دلال
بس اى ملك كه نه لؤلؤ فروختم بسلم
بس اى ملك كه نه گوهر فروختم بجوال
بس اى ملك كه ضياع من و عقار مرا
نه آفتاب مساحت كند نه باد شمال
بس اى ملك كه پس از شاعرى و شعر مرا
ملك فريب نخواهد به جادوى محتال
بس اى ملك كه جهان را بشبهة افكندى
كه زر سرخ است اين يا شكسته سنگ و سفال
نجم الدين زركوب گويد:
دشمن ما را سعادت يار باد
از جهان و عمر برخوردار باد
هر كه خارى مىنهد در راه ما