فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٢٥ - جامِعُ الكَلام
جام تن بشكست و نور مطلق است
عطار گويد:
نيم شبان سيم برم نيم مست
نعرهزنان آمد و دردى شكست
جام مىآورد مرا پيش و گفت
نوش كن اين جام و مشو هيچ مست
چون دل من بوى مى عشق يافت
عقل زبون گشت و خرد زيردست
نعره برآورد و به ميخانه شد
خرقه بخم در زد و زنار بست
شاه نعمت الله گويد:
جام مى آب حياتى خوش بود
خرقۀ خود را به آن شوئيم ما
ما و او با هم يگانه گشتهايم
بىدوئيم و ما و تو اوئيم ما
سنائى گويد:
جام مى پر كن كه بىجام ميم انجام نيست
تا بكام او شوى اين كام جز ناكام نيست
ساقيا ساغر دمادم كن مگر مستى كنم
زانكه در هجر دلارامم مرا آرام نيست
اى پسر دى رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقى ورزيم و زين به در جهان خود كام نيست
جام نيستى
-(اصطلاح عرفانى) عبارت از اعيان ثابته است كه بعدم موصوف است.
تركيبات ديگر كه در كتب عرفانى مستعمل است:جام وصال،جام شهود جام مدام،جام ايمان،جام ضمير،جام صفا...
جامهشُوئى
-طرد صفات رذيله است:
مولوى گويد:
آفتابى برآمد از اسرار
جامهشوئى كنيم صوفىوار
تن ما خرقهايست پر تضريب
جان صوفى است معنىدار
جامِد
-(اصطلاح ادبى و فلسفى)در لغت مقابل ذائب است جمع آن جوامد است و نزد اهل ادب اسم غير مشتق است مانند مصادر و جز آن و بر غير متصرف از افعال نيز جامد گويند:
(از كشاف ج ١ ص ٢١٦).
در فلسفه جامد يعنى جسمى كه ذو نفس (حيوانى و نباتى)نباشد.
(از مصنفات بابا جزء اول رسالۀ ٥ ص ٧٢).
جامِع
-(اصطلاح ادبى)يعنى جمعكننده و گرد آورنده و در ادب چيزى است كه موجب شود ميان دو جمله تناسب باشد و آنها را جمع كند مانند«زيد يكتب و يشعر» كه ميان كتابت و شعر تناسب است بخلاف «زيد كاتب و عمرو شاعر»و جامع گاه عقلى است يعنى امرى است كه به سبب آن عقل اقتضاى اجتماع آنها را كند در قوۀ مفكره و بالجمله تماثل ميان دو جمله و گاه جامع تضايف است چنانكه بين علت و معلول يا اقل و اكثر و گاه جامع وهم است و گاه تضاد است و يا شبه تضاد و يا خيالى است رجوع شود به(مختصر المعانى ص ١٠٣ -كشاف ج ١ ص ٢٥٩).
جامِعِ حُروف
-(اصطلاح ادبى)كه مركب از تمام حروف تهجى باشد بدون تكرار در يك لفظ و اگر در دو لفظ بود جايز است مثال:اثر وصف غم عشق خطت ندهد خط كسى جز بضلال.رجوع شود به(كشاف ج ١ ص ٢٥٠).
جامِعُ الكَلام
-(اصطلاح ادبى)نزد شعراء آنست كه شاعر در ابيات خود از حكمت،موعظت و شكايت روزگار درج كند