فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٩٩ - إِحْياءِ مَوات
دوم آنكه از منهيات و مكروهات دورى كند و سوم آنكه بقضا و قدر الهى رضا دهد (فتوح الغيب ص ٩).
و احوال امورى هستند كه از جهان غيب بر دلهاى پاك و مصفا وارد مىشود و ثابت نمىماند.
مولوى گويد:
هست احوال تو از كان نوى
تو بدين احوال كى راضى شوى
هين حكايت كن تو از احوال خوش
خاك بر احوال درس پنج و شش
و امورى هستند كه قابل توصيف و
تعبير بعبارات و الفاظ نمىباشند.
مولوى گويد:
حال باطن گر نمىآيد بگفت
حال ظاهر گويمت در طاق و جفت
صد هزار احوال آمد اين چنين
باز سوى غيب رفتند اى امين
حال امروزى بدين مانند نى
همچو جو اندر روش كش بند نى
شادى هر روز از نوع دگر
فكرت هر روز را ديگر اثر
اى درويش موسى در بدايت احوال سكر بود،زود بگفتار آمد «أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» خواجه،محمد مصطفى عليه الصلاة و السلام در نهايت سكر بود،دم فرو بست «لا احصى ثناء عليك»و گفتند أَ لَمْ تَرَ إِلىٰ رَبِّكَ چشم فرو خوابانيد كه «مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغىٰ» ديده ما را قابليت آن ديدار نيست مگر هم بديده او ديدار مشاهده كرد.عراقى گويد:
روى جانان بچشم جان ديدن
خوش بود خاصه ناگهان ديدن
وصل او هم باو توان دريافت
روى او هم باو توان ديدن
من گرفتم كه در صفاى رخش
نتوانى همه جهان ديدن
اندر آيينۀ جهان بارى
ميتوانى بچشم جان ديدن
گر همه او است هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين
أَحْوالِ خَمْسَة
-اين اصطلاح اصولى و ادبى است و مراد احوال لفظ است.هر لفظى را پنج حالت است:١-تجوز يعنى مجاز بودن ٢-اشتراك ما بين چند معنى ٣-تخصيص بواسطۀ مخصص،٤-اضمار يعنى در تقدير گرفتن ٥-نقل از معنى اصلى بمعنى ديگر.
كه در موقع وجود قرينۀ صارفه حمل بر هر يك كه قرينه بر آنست ميشود و در صورت عدم وجود قرينه حمل بر معنى حقيقى ميشود.(از كفايه ج ١ ص ٢٩)
إِحْياءِ مَوات
-اين اصطلاح فقهى است.احياء يعنى زنده كردن و مراد از احياء موات زنده كردن زمينى مرده و غير معمور است.در فقه اسلامى هر كس زمين مردۀ را زنده كند بآباد كردن آن بواسطه زراعت يا ساختمان يا احداث باغات مالك آن ميشود.و شرائط آن شش است ١ آنكه يد غير بر آن مستقر نباشد و در تصرف ديگرى نباشد ٢ شخصى ديگر قبلا مالك آن نبوده باشد ٣ حريم ملك عامر نباشد ٤ محل عبادت نباشد ٥ از اقطاعات