فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ٦٦٣ - جَوهرِ غاسِق
بحر علمى در نمى پنهان شده
در سه گز تن عالمى پنهان شده
و نيز عقل اول را گويند.
(انسان ص ٣٤٨) عزيز الدين نسفى گويد:
عقل اول را باعتباراتى بنامهاى مختلف ناميدهاند در روايت آمده است كه اول ما خلق الله الجوهر پس او را جوهر اول ناميدهاند و نيز آمده است اول ما خلق الله العقل پس آن را عقل اول ناميدهاند و باعتبارى روح و باعتبارى قلم و باعتبارى ملك مقرب و باعتبارى عرش عظيم و باعتبارى آدم ناميدهاند.
(از انسان كامل ص ٣٩٩)
جَوهرِ اوَّلِ عالَمِ صَغير
-(عرفان) اين اصطلاح را اهل ذوق كنايت از انسان كامل دانند.
(رجوع شود به انسان كامل نسفى ص ١٧)
جَوهرِ رُوحانى
-(عرفان)اين اصطلاح و اصطلاح جواهر روحانى بصورت جمع در رسائل اخوان آمده است اينان هيولى و صورت را هم از جملۀ جواهر روحانى دانند بعبارت ديگر گويند صورت دو است يكى مفارق كه عقل و نفس است و ديگر غير مفارق مانند اشكال و رنگها (رجوع شود به رساله دهم ص ٣٢٦).
تركيبات ديگر:
جَوهرِ بَسيط
-ماده را به تنهائى و صورت را به تنهائى جوهر بسيط نامند.
(از اساس الاقتباس ص ٣٨)
جَوهرِ بَسيطِ جِسمانى
-مراد از جواهر بسيط جسمانى عناصر است و اگر بصورت مفرد(جوهر بسيط جسمانى)گفته شود هر يك از عناصر است.
جَوهرِ بَسيطِ رُوحانى
-مراد عقل و نفس است كه بصورت جمع هم گفته ميشود و در آن صورت عقول و نفوس ميباشند.
جَوهرِ سُبُّوحى
-مراد روح ملكوتى انسان است.
اى جوهر سبوحى در سلك حدث چند باشى،اى مرغ قدوسى بر كنگرۀ كبريا چرا بر نپرى؟،خفتان موسى در هاويۀ عشق انداز، تا در عشق همرنگ جان عيسى شوى،ناموس خطاب چند زنى؟در چليپا هزار هزار چند نگرى؟هان كه در صحن سماوات مريخ بند توحيدى.اى كيوان عظمت نحوست،قهر بر كالبد آدم انداز،بر بام هفتم فلك جبروت و ملكوت بر شو،تا در بزم چون عطارد كدخداى ملك اتحاد شوى.
(از شطحيات ص ٧٥).
جَوهرِ طَبيعت
-(اصطلاح علوم غريبه) و حركت و سكون كيفيت و كميت را جوهر طبيعت نامند كه از آنها چهار چيز پديد آيد حرارت،برودت،پيوست و رطوبت.
(از جابر ص ١٦).
جَوهرِ عام
-(اصطلاح فلسفى)مراد مفاهيم جوهر است«الموجودات منها ما- يحمل على موضوع و ليست فى موضوع و هذا هو الجوهر العام و منها ما هو فى موضوع و ليس يحمل على موضوع البتة و هذا هو الشخص المشار اليه».
(مقولات ص ٧)
جَوهرِ عَقْلى
-(اصطلاح فلسفى)مراد عقل است و مراد از جواهر عقليه عقول مجرده است.
جَوهرِ غاسِق
-(اصطلاح فلسفى)مراد جسم است و گاه جواهر غاسقه گفته ميشود و مراد جواهر مظلمهاند.