فرهنگ معارف اسلامی - سجادی، جعفر - الصفحة ١٦١ - استِتْباع
ص ٤،٥،١٦٦،١٥٧،٢٨٢).
اسْتِبْرا
-(اين اصطلاح فقهى است) و طلب برء و پاكى كردن است و آن را اطلاقاتى است ١-در مورد برائت آلت (بول)است پس از ادرار و آن به فشار دادن سر قضيب است پس از ادرار بدين طريق كه بايد صبر كرد تا ادرار تمام شود و ابتدا از زير آن از نزديك مخرج غايط با دست ميكشد بطرف قضيب اين عمل را سه مرتبه تكرار ميكند و بعد انگشت سبابه را از روى ذكر و انگشت ابهام را زير ذكر گذارده و با قوت فشار ميدهد تا سر حشفه و اين عمل را نيز سه مرتبه تكرار ميكند و بعد سر حشفه را نيز سه مرتبه فشار ميدهد(از شرح لمعه ج ١ ص ٢٢- عروه ص ٥٩).مورد اطلاق ديگر آن مدتى است كه بايد كنيز صبر كند و ولى با او همبسترى نكند تا بتواند او را شوى دهد يا بفروشد و آن ٤٥ روز است و بالجمله هرگاه صاحب كنيزى بخواهد او را بفروشد يا بديگرى شوى دهد بايد مدت چهل و پنج روز با او مقاربت نكند و آن را استبرا گويند.
و مورد ديگر اطلاق آن مدتى است كه حيوان جلال را بايد از حيث غذا و علوفه مراقبت كنند يعنى هرگاه حيوانى جلال شود باين كه كثافت و عذره خورد او را نتوانند ذبح كنند مگر پس از مدتى كه او را از خوردن عذرات باز دارند و همين طور است طيور مانند مرغهاى خانگى و جز آن(از شرح لمعه ج ١ ص ٢٥٨)- دستور ج ١ ص ٨٦-شرح لمعه ج ٢ ص ٢٢٣-الفقه على مذاهب الاربعه قسم طهارات ص ٣٧)
اسْتِبْهام تارِيخ
-(اصطلاح ادبى) استبهام تاريخ يعنى مبهم و نامعلوم بودن تاريخ است و آن در اصطلاح فقها عدم علم بترتيب مرگ وارث يا مورث است و آن يكى از موانع ارث است.(از دستور ج ١ ص ٩٦).
اسْتِتار
-(اصطلاح عرفانى)مراد از استتار احتجاب نور حقيقت بظهور صفات بشرى و تراكم ظلمات آن ميباشد «الاستتار آن يكون البشرية حالة بينك و بين شهود الغيب»و از آن جهت است كه گويند استغفار حضرت رسول عبارت از ستر بود، تا مستغرق عين شهود نگردد و بواسطه وجود بشريت،مردم از او منقطع نگردند:
(مصباح الهدايه ص ١٢٩-١٣٣).
ذات او را صفات اوست حجاب
صفتش را ز صورتست نقاب
صورتش پردۀ صفات آمد
صفتش سر عين ذات آمد
هستى دوست پيش ديده دوست
پردۀ بارگاه اوئى او است
هيچ دل را بكنه او ره نيست
عقل و جان از كمالش آگه نيست
استِتْباع
-اين اصطلاح اهل بديع است و يكى از محسنات معنويه است كه مدح موجه هم نامند و آن مدح بچيزى باشد بر وجهى كه بتبع مدح و ستايش بچيزى ديگر نيز باشد يا دنباله آن مطلبى ديگر از همان جنس بيان شود.امثلۀ آن در